کلوت…
جای همهی دوستان خالی. دوباره پاشدیم رفتیم کلوت. از سرما لرزیدیم و توی دریای آسمون کویری غوطه خوردیم. کاش میشد تا ابد اونجا موند…
جای همهی دوستان خالی. دوباره پاشدیم رفتیم کلوت. از سرما لرزیدیم و توی دریای آسمون کویری غوطه خوردیم. کاش میشد تا ابد اونجا موند…
اولندش که شازده حمید میرزا بعد از ده دوازده سال دانشگاه رفتن، یادش افتاده که به مدرک کارشناسی ارشدش احتیاج داره. حکماً میخواد قاب بگیره بزنه دیوار. اینه که خاندان ناظمی رو به صلابه کشیده که بسیج بشن و مدرکش رو براش زنده کنند. در همین راستا من هم بین دانشگاه خودم و دانشگاه شازده مثل یویو در حال آمد و شد هستم… انشاالله سریعاً دانشگاه مدرک رو بده دست من و بگه به سلامت…
دویمندش که هرازچندی دیدن یک وبلاگ به شدت باحال ویر نوشتن رو به جون من میندازه. آقا بیتعارف بگم، با صورت فعلی وبلاگم حال نمیکنم. چیکار کنم؟ قراره با شازده جاوید میرزا حال مبسوطی یه سیستم بدیم.
سیّمندش باقی بقای جمیع دوستان…
یک سال گذشت. به همین سادگی. یک سال از روزی که برادرم آشفته به سراغم آمد و خبر رفتن بابا را داد. عجیب دلتنگم. هنوز باورم نمیکنم…
آخ که چقدر ساده میروند…
دعا کنیم برای سلامت آنها که هستند و شادی آنها که رفتند…
یا علی مددی
طلبید. جدی جدی طلبید…
شاهچراغ، حافظ، سعدی، خواجو، پارسه، بلوارچمران، ۴راه چنچنه، تپه تلویزیون، بابا بستنی، نعیم، فرزاد، رضا، کیوان، باغ، آرامش…
دارم میام…
پ.ن. فقط حیف که بانو نیست… جاش خیلی خالیه…
حسین عزیز سلام. اول باید تولدت را با یک روز تاخیر تبریک بگویم و بعد از آن میخواهم به خودم تبریک بگویم. امروز دهمین سالگرد رفاقت من و توست. ۱۰سال گذشت؛ به همین سادگی… یادم نمیرود اول مهرماه ۷۷ را. وقتی که خوشحالی غریب ورود به دبیرستان زیر پوستمان میدوید و مستمان میکرد. وقتی که فکر میکردیم دیگر خیلی بزرگ شدهایم…
یادم نمیرود وقتی هادی سر زنگ اول سرش را در گوشم آورد و گفت: اون پسر تپله رو میشناسی؟ و وقتی جواب نچ من را شنید، گفت: اسمش حسینه، فامیلش فرشاد. خیلی پسر باحالیه… و وقتی سرم را برگرداندم پسر تپل سربهزیری را دیدم که حتا حدس هم نمیشد زد که چه بمب درحال انفجاریست…
دو سال همکلاسی بودیم. اول و دوم دبیرستان. نمیدانم چه جادویی داشت این ۲سال که اینهمهسال طول کشید… تو سراغ ریاضی و فیزیک و فرمول رفتی به امید مهندسی و شریف، و من سراغ سلول و DNA و واکنش کووالانسی به امید پزشکی و شهید بهشتی. ولی در سالهای همکلاسی نبودن هم باهم بودیم. با هم شیطنت کردیم، با هم ساندویچ ۲۰۰ تومانی خوردیم، با هم ماتیز دزدیدیم و با هم سیگار کشیدن یواشکی را تجربه کردیم…
َشاید گفتن این حرف خندهدار باشد، ولی باور نمیکنی چقدر خوشحال شدم که تو هم پشت کنکور ماندی و من آنجا هم احساس تنهایی نمیکردم. هیچوقت یادم نمیرود آن شبی را که به خاطر من پراید حسام را قرض کردی و دنبال من آمدی که یادم برود چه اتفاقی برایم افتاده…
خاطراتم را که زیر و رو میکنم، لحظههای بزرگی را به یاد میآورم که کنار هم بودیم. لحظههایی مثل لحظهای که دست همدیگر را با چشمان بسته فشار میدادیم و منتظر دیدن نتیجهی کنکورمان روی صفحهی ۱۵اینچی بودیم… انگار قسمت بود دانشکدههایمان هم دیوار به دیوار باشد. عمران، گیاهپزشکی. S،Q. سر کلاسهای دانشکده هم منتظر بودم تا پرفسور شهیدی درس را تمام کند و بیایم و پیدایت کنم و با هم به پشت دانشکدهی کشاورزی پناه ببریم…
فکر میکردم بعد از انصراف از گیاهپزشکی رابطهمان کمتر شود، ولی انگار نه انگار. هرکداممان هرجا که بودیم از همدیگر خبر میگرفتیم…
هرچه بیشتر پیش میروم، بیشتر از خاطراتی که با تو دارم به ذهن میآورم. از سفر بیخبر و دزدکی به شیراز با پراید صفر کیلومتر تا دعوا و سیلیای که وسط دعوا روی صورتت کاشتم و پشت بندش یک ماه با هم قهر بودیم…
و تا نفس دارم یادم نمیرود وقتی با چشمهای خیس از پلههای هواپیما پایین آمدم تا برای آخرین بار با بابا خداحافظی کنم، تو اولین کسی بودی که در آغوشت احساس آرامش کردم…
سالها همچنان میگذرند و ما هم بزرگتر میشویم. حالا تو یک مهندس عمران شدهای و من به خاطر تغییری که در راه دادم، سال آینده از رشتهی حقوق فارغالتحصیل میشوم. ولی دوستی ما انگار سال و ماه سرش نمیشود. قرار است بمانیم و زندگی همدیگر را مرور کنیم…
برایت از صمیم قلب بهترین آرزوها را دارم. برای تو که همیشه حس کردهام مثل برادرم هستی…
سبز باشی
سبز و آفتابی
اول مهرماه۸۷خورشیدی
یک، دو، سه… آزمایش میکنم!
۲روز رفتیم کلوت. وسط کویر. با یک تیم باحال و یک تلسکوپ قوی. لذتی داشت آرامش و سکوت. دلم میخواست برای همیشه اونجا بمونم. شبها زیر طاق آسمون دراز بکشم و فقط با دراز کردن دست ستاره بچینم و روزها روی شنهای نرم و ابریشمی کلوت، با پای برهنه راه برم. دلم میخواست همیشه کنار همین آدمها باشم. دوستهای قدیمی و عزیزم. آدمهایی که نفسم به نفسشون بستهست. خودم باشم و آرامش خدایگون کویر…
اگه روزی گذرتون به شهداد و کلوت افتاد، اگه شب رو مهمون آسمون پر از الماس کویر بودید، یادتون باشه که من چیزی رو اونجا جا گذاشتم. اگه دیدیدش، فقط با یه لبخند یاد من بیافتید…
همیشه توی عمرم دنبال یه سری چیزهای خاص بودم. کتاب، فیلم، موسیقی و… اکثر چیزهایی رو هم که میخواستم پیدا کردم. بارها شده که دنبال یه آلبوم موسیقی ماهها این در و اون در زدم و با بدبختی پیداش کردم. حالا من موندم و یه عالمه کتاب نخونده و فیلم ندیده و موسیقی نشنیده. برای همشون هم توجیه دارم که لااقل خودم رو راضی کنم. درسها که حسابی زیاد و سنگین شدن، اکثر اوقات هم که خونه نیستم و سرم حسابی شلوغه. همینکه به کارهای یومیه برسم هنر کردم. توی ماشینم هم که فقط ۳-۴ تا CD هست. ابی، آپوکالیپتیکا و یه گلچین از موسیقی سنتی…
گاهی فکر میکنم پس کی نوبت اینها میرسه. چیزهایی که با اون همه شوق و علاقه پیداشون کردم…
شاید هم روزی برسه که قرار باشه چشمهامو واسه همیشه ببندم و…
یا علی مددی
۲۴ ساله شدم. به همین سادگی. یک سال بزرگتر شدم و شاید پیرتر. یک سال بیشتر دنیا رو گشتم و بیشتر از دنیای اطرافم درس گرفتم. اتفاقات جدیدی رو تجربه کردم و با آدمهای جدیدی آشنا شدم…
۲۳سالگی سال عجیبی بود. رفتن بابا اتفاقی بود که خیلی آزارم داد و در عین حال درس بزرگی برام بود. اینکه قدر داشتههام رو بدونم و یادم باشه چقدر ساده باارزشترین افراد از بین ما میرن…
۲۳سالگی سالی بود که فهمیدم چه دوستان بزرگواری دارم. انسانهای عزیزی که هر لحظه از عمرم به پشتگرمی اونها میگذره…
و بهترین اتفاق ۲۳ سالگی ورود یک آدم جدید به زندگی من بود. انسانی مهربان و بزرگ که بزرگترین هدیهی دنیا، یعنی آرامش رو به من داد. براش آرزوی سلامتی و موفقیت دارم و گرمترین سلامها رو بهش تقدیم میکنم…
و حالا من اینجا هستم. در آستانهی ۲۵ سالگی. در کنار خانوادهم و دوستانم. از خدای بزرگ ممنونم که سالمم و موفق. ممنونم که مادرم، خانوادهم و دوستانم رو دارم و آرزو میکنم که این عزیزانم رو تا همیشه کنارم داشته باشم…
پ.ن: شاید بهترین هدیهای که امسال گرفتم، سروشکل جدید سایتم بود. نمیدونم چطوری باید از جاوید عزیزم تشکر کنم که با مشغلهی فراوانی که داشت، برای من وقت گذاشت و سایت رو به روز تولد من رسوند. همینطور از علی و هادی جلالپور که محبتشون رو هیچوقت از من دریغ نمیکنند…
یا علی مددی…
چه حسّ قشنگیه دوست داشته شدن…
Click Here

نمایشگاه کامپیوتر، غرفه ۱۲۰، گستره فناوری سیکا…
اینترنت وایرلس، جاوید و یه تجربه جدید…
تا ۲۷ام اینجاییم…
دم ظهر، خسته، گشنه، استاد محترم هم نیومده… یکی از طرف من چندتا فحش بده. اینجا خانواده نشسته D:
آخ اگه شاهچراغ بطلبه…
هنوز و همیشه به شدت اعتقاد دارم زندگی مثل یک موج سینوسیه. گاهی بالای بالایی، گاهی به کلّه میخوری زمین…
فقط خودم میدونم که الان کجای نمودارم…
مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…