شب، سكوت، كوير…

۲روز رفتيم كلوت. وسط كوير. با يك تيم باحال و يك تلسكوپ قوي. لذتي داشت آرامش و سكوت. دلم ميخواست براي هميشه اونجا بمونم. شبها زير طاق آسمون دراز بكشم و فقط با دراز كردن دست ستاره بچينم و روزها روي شن‌هاي نرم و ابريشمي كلوت، با پاي برهنه راه برم. دلم ميخواست هميشه كنار همين آدم‌ها باشم. دوست‌هاي قديمي و عزيزم. آدم‌هايي كه نفسم به نفسشون بسته‌ست. خودم باشم و آرامش خداي‌گون كوير…
اگه روزي گذرتون به شهداد و كلوت افتاد، اگه شب رو مهمون آسمون پر از الماس كوير بوديد، يادتون باشه كه من چيزي رو اونجا جا گذاشتم. اگه ديديدش، فقط با يه لبخند ياد من بيافتيد…

شاید وقتی دیگر…

همیشه توی عمرم دنبال یه سری چیزهای خاص بودم. کتاب، فیلم، موسیقی و… اکثر چیزهایی رو هم که میخواستم پیدا کردم. بارها شده که دنبال یه آلبوم موسیقی ماهها این در و اون در زدم و با بدبختی پیداش کردم. حالا من موندم و یه عالمه کتاب نخونده و فیلم ندیده و موسیقی نشنیده. برای همشون هم توجیه دارم که لااقل خودم رو راضی کنم. درسها که حسابی زیاد و سنگین شدن، اکثر اوقات هم که خونه نیستم و سرم حسابی شلوغه. همینکه به کارهای یومیه برسم هنر کردم. توی ماشینم هم که فقط ۳-۴ تا CD هست. ابی، آپوکالیپتیکا و یه گلچین از موسیقی سنتی…
گاهی فکر میکنم پس کی نوبت اینها میرسه. چیزهایی که با اون همه شوق و علاقه پیداشون کردم…
شاید هم روزی برسه که قرار باشه چشمهامو واسه همیشه ببندم و…

یا علی مددی

میلاد

۲۴ ساله شدم. به همین سادگی. یك سال بزرگ‌تر شدم و شاید پیرتر. یك سال بیشتر دنیا رو گشتم و بیشتر از دنیای اطرافم درس گرفتم. اتفاقات جدیدی رو تجربه كردم و با آدم‌های جدیدی آشنا شدم…
۲۳سالگی سال عجیبی بود. رفتن بابا اتفاقی بود كه خیلی آزارم داد و در عین حال درس بزرگی برام بود. اینكه قدر داشته‌هام رو بدونم و یادم باشه چقدر ساده باارزش‌ترین افراد از بین ما میرن…
۲۳سالگی سالی بود كه فهمیدم چه دوستان بزرگواری دارم. انسان‌های عزیزی كه هر لحظه از عمرم به پشت‌گرمی اونها میگذره…
و بهترین اتفاق ۲۳ سالگی ورود یك آدم جدید به زندگی من بود. انسانی مهربان و بزرگ كه بزرگترین هدیه‌ی دنیا، یعنی آرامش رو به من داد. براش آرزوی سلامتی و موفقیت دارم و گرم‌ترین سلام‌ها رو بهش تقدیم می‌كنم…
و حالا من اینجا هستم. در آستانه‌ی ۲۵ سالگی. در كنار خانواده‌م و دوستانم. از خدای بزرگ ممنونم كه سالمم و موفق. ممنونم كه مادرم، خانواده‌م و دوستانم رو دارم و آرزو می‌كنم كه این عزیزانم رو تا همیشه كنارم داشته باشم…

پ.ن: شاید بهترین هدیه‌ای كه امسال گرفتم، سروشكل جدید سایتم بود. نمی‌دونم چطوری باید از جاوید عزیزم تشكر كنم كه با مشغله‌ی فراوانی كه داشت، برای من وقت گذاشت و سایت رو به روز تولد من رسوند. همینطور از علی و هادی جلال‌پور كه محبتشون رو هیچوقت از من دریغ نمی‌كنند…
یا علی مددی…

چه حسّ قشنگیه دوست داشته شدن…
Click Here

بوی تلخ حلوا…

حس عجیبیه! چیزی بین ناباوری و بغض. اینکه نمیدونی چجوری باید حسّت رو بیان کنی! مرگ خیلی ناگهانی میاد. تازه اونوقته که میفهمی نزدیکتر از رگ گردن یعنی چی…
جاوید عزیز از صمیم قلب به تو خانوادت تسلیت میگم.

ُخوبيم…

قرار بود امروز، الان (دقيقاً همين الان : ساعت ۸صبح هشتم بهمن) من توي آپارتمان شماره۴ مجتمع مسكوني تارا باشم و مشغول آماده كردن صبحانه! اما از بخت نامراد و روزگار كج مدار و به خاطر ۴تا دونه برف، امتحانات دانشگاه افتاد عقب و رسماً تا پانزدهم در خدمت كرمان عزيز هستيم! (اضافه كنيد به پانزدهم، ۴-۵ روز انتخاب واحد و ثبت‌نام و قس عليهذا…)

بي تعارف دلم واسه‌ي اون دنياي نقلي تنگ شده. كُلُني ۳سلولي من و محسن و حميد. اين يك ماه خيلي برام مفيد بود. كلي با خودم دعوا كردم. كلي با خودم كنار اومدم. حالا پر از انرژي برمي‌گردم…
آي بروبچ: آب زنيد راه را…

جار شبانه…

moharam.jpg

دوباره آتش غمت به دل زبانه مي‌زند
دوباره درد غربتت جار شبانه مي‌زند

شنيده‌ام تندر غم شعله به باغ مي‌كشد
به زخم‌هاي خون چكانه تازيانه مي‌زند

شنيده‌ام به نينوا به نوك تيز نيزه‌ها
عشق شكوفه مي‌كند ماه جوانه مي‌زند

شنيده‌ام كه مادري گرفته در بغل سري
به گيسوان درهم سنبله شانه مي‌زند

شنيده‌ام كه حرمله تير نهاده در چله
به نازكاي گردن غنچه نشانه مي‌زند

شنيده‌ام كه خواهري فتاده روي پيكري
بوسه به رگ‌رگ تني دانه به دانه مي‌زند

شنيده‌ام چلچله‌اي ميان خار مي‌دود
ز ترس كركسان به زير بوته لانه مي‌زند

شنيده‌ام شير زنان چو ديد ماه بر سنان
سر به عمود محملش به اين بهانه مي‌زند

با همه رو سياهيت ارفع ببين عنايتش
گفته سري به دوستان خانه خانه مي‌زند

زنده ياد سيد محمود توحيدي
(ارفع كرماني)

پلنگ…

فروخت نام خودش را به ننگ، زانو زد
تمام غیرت جنگل، پلنگ، زانو زد

فقط به خاطر کوهی که دوستش میداشت
فقط به خاطر یک مشت سنگ، زانو زد

شکارچی به خودش گفت: جوخه آماده
و در مقابل او بی درنگ زانو زد

گلنگدن به سهولت کشیده شد : آتش
گرفت سینهء جنگل، پلنگ زانو زد

پ.ن : گاهی خدا هم چشم بر هم میگذارد…

مسيحاي جنون

آه…
اومدم…
به چه شوقي،
به چه ذوقي،
اومدم.

پشت در..
سرما دستامو ميبُرد.
پيش پيشخون چشات،
دندونام به هم ميخورد.
با دو تا پاي کبود،،
تو مسافرخونه‌ي قلب يخيت،
چي بگم.
توي بيغوله‌ي اون ذهن حقيرت،
واسه من جايي نبود،،

شانس اوردم..
توي حس برهوت،
زير اتمسفر جادوگر بوت،
توي سمّ قسمت،،
. . . . . . . . . . .
ميون آتش و خون،
کمکم کرد مسيحاي جنون.
. . . . . . . . . . . . .
طاقتم طاق نشد،
زير سِحر نفست،،
پيش از اونکه بميرم..
دارم از اينجا ميرم.

آرزوم..
غرورم،
خش بيمار صِدام
گسِ سيگار لبم،
مال خودم،.
سنگ تنهاي دلت،،
مال خودت،،…

پ.ن : همين!

انقلاب…

دارم برميگردم كرمان. به خاطر امتحانات پايان ترم. يكي دو هفته‌ست كه قاطي كردم. هيچ وقت حتي تصور نمي‌كردم قادر باشم به همه‌چيز پشت كنم. و حالا دارم تاوان پس ميدم…
بي‌خوابي داره از پا درم مياره. ۱۰۰۰تا فكر جور و واجور مدام توي ذهنم چرخ ميخوره. گذشته، حال و آينده همزمان فكرم رو درگير كرده. چرخش انرژي توي وجودم كاملاً به‌هم ريخته. شب‌ها وقتي دراز مي‌كشم انگار يك گلوله‌ي آتيشم كه سر سوزني آرامش نداره…

دارم برميگردم كرمان. حدوداً يك ماه و نيم مي‌مونم. فكر ميكنم محيط آروم خونه و حضور مادر، خيلي به بهتر شدن حالم كمك بكنه…
تصميم گرفتم اصلاً لپ‌تاپم رو با خودم نبرم. دلم ميخواد فقط خودم باشم و خودم. يك ماه و نيم ارتباط با دنياي مجازي قطع!
بايد توي اون سؤيت نقلي بشينم و با خودم، با خودِ خودم كنار بيام!

۴سال با من بود. دوست خوبي هم بود. شايد چون هديه‌‌ي مادرم بود اينقدر دوستش دارم؛ به اندازه‌ي ۴سال خاطره برايم عزيز بود…
شايد خنده‌دار باشه، ولي خط موبايل من برام بيشتر از يك وسيله‌ي ارتباطي بود. ۴سال شادي، غم و خاطره!
موبايلم رو واگذار كردم. بايد كم‌كم ياد بگيرم كه هيچ چيز پايدار نيست. بايد تمرين كنم. بايد “دل كندن” رو تمرين كنم…
پس: خداحافظ ۹۸۵۸ دوست داشتي!

پ.ن. اينجور كه معلومه درگيري بدي خواهم داشت با منِ‌ من! بدون هيچ كانال ارتباطي با بيرون!
پ.ن.۲ خداحافظي موقت تا اول بهمن
به اميد ديدار…
يا علي مددي!

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و هميشه به شدت اعتقاد دارم زندگي مثل يك موج سينوسيه. گاهي بالاي بالايي، گاهي به كلّه ميخوري زمين…
فقط خودم ميدونم كه الان كجاي نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۳

روزی که نه کلاس داری، نه ماشین داری، نه درس داری، نه کسی خونه هست، نه تلویزیون برنامه داره…
توی همچین روزی لم میدی رو کاناپه و مجموعه داستانهای کوتاه جناب آقای کافکا رو میخونی!
نتیجه گیری: گشتیم نبود…
پ.ن: سیستم گوارش بدجور ویروسی شده. به یک آنتی ویروس خفن نیازمندیم.

نظرات : یک نظر
۱۳۸۷ / ۰۱ / ۲۹

غُرم مياد. دلم گرفته. حوصله‌ی خودم رو هم ندارم. يه گوشه نشستم و خودم رو مثلاً سرگرم كردم…
الان فقط دلم می‌خواد اونجا باشم…

نظرات : یک نظر
۱۳۸۷ / ۰۱ / ۲۸

دوره دندونپزشکی تموم شد. ترمیم ۱ دندون شکسته، پر کردن ۴تا دندون و جرم گیری. رسماً ضعف اعصاب گرفتم. بند بند تنم داره میلرزه…
راستی؛ دوست خوبم دکتر نوابی عزیز، از صمیم قلب به خاطر صبر و حوصله و زحمتی که کشیدید ممنونم.
سبز باشید

نظرات : یک نظر