آه…
اومدم…
به چه شوقي،
به چه ذوقي،
اومدم.
پشت در..
سرما دستامو ميبُرد.
پيش پيشخون چشات،
دندونام به هم ميخورد.
با دو تا پاي کبود،،
تو مسافرخونهي قلب يخيت،
چي بگم.
توي بيغولهي اون ذهن حقيرت،
واسه من جايي نبود،،
شانس اوردم..
توي حس برهوت،
زير اتمسفر جادوگر بوت،
توي سمّ قسمت،،
. . . . . . . . . . .
ميون آتش و خون،
کمکم کرد مسيحاي جنون.
. . . . […]
آذر ۲۳م, ۱۳۸۶
Categories: دلتنگیها . Author: marhoom . Comments: ۶ Comments
دارم برميگردم كرمان. به خاطر امتحانات پايان ترم. يكي دو هفتهست كه قاطي كردم. هيچ وقت حتي تصور نميكردم قادر باشم به همهچيز پشت كنم. و حالا دارم تاوان پس ميدم…
بيخوابي داره از پا درم مياره. ۱۰۰۰تا فكر جور و واجور مدام توي ذهنم چرخ ميخوره. گذشته، حال و آينده همزمان فكرم رو درگير كرده. […]
آذر ۲۳م, ۱۳۸۶
Categories: روزنوشت . Author: marhoom . Comments: ۶ Comments
ديروز در وجود تو تكثير ميشوم
امروز در نگاه تو تكفير ميشوم
فردا به راه مرگ ز هرچيز هست و نيست
از عشق و از تو، ز خدا سير ميشوم
يا علي مددي
آذر ۱۹م, ۱۳۸۶
Categories: روزنوشت . Author: marhoom . Comments: ۸ Comments
این پست را حذف میکنم…
جایش توی قفسه خاطراتم خیلی امن تر است…
یا علی مددی
آذر ۱۷م, ۱۳۸۶
Categories: روزنوشت . Author: marhoom . Comments: ۳ Comments
سلام. بعد از حدود ۲ماه…
دست و دلم به نوشتن نميرفت. اما بايد ميآمدم و تشكر ميكردم؛ از همه دوستان همدلي كه با بودنشان تحمل اين اتفاق تلخ را برايم ساده كردند…
بابا رفت. تلخ ولي آرام. شايد هيچ وقت مرگ را اينقدر نزديك نديده بودم. هنوز باور نميكنم كه آن نگاه آرام ديگر با من نيست. […]
آذر ۱۴م, ۱۳۸۶
Categories: روزنوشت . Author: marhoom . Comments: ۱۱ Comments