مسيحاي جنون

آه…
اومدم…
به چه شوقي،
به چه ذوقي،
اومدم.
پشت در..
سرما دستامو ميبُرد.
پيش پيشخون چشات،
دندونام به هم ميخورد.
با دو تا پاي کبود،،
تو مسافرخونه‌ي قلب يخيت،
چي بگم.
توي بيغوله‌ي اون ذهن حقيرت،
واسه من جايي نبود،،
شانس اوردم..
توي حس برهوت،
زير اتمسفر جادوگر بوت،
توي سمّ قسمت،،
. . . . . . . . . . .
ميون آتش و خون،
کمکم کرد مسيحاي جنون.
. . . . […]

انقلاب…

دارم برميگردم كرمان. به خاطر امتحانات پايان ترم. يكي دو هفته‌ست كه قاطي كردم. هيچ وقت حتي تصور نمي‌كردم قادر باشم به همه‌چيز پشت كنم. و حالا دارم تاوان پس ميدم…
بي‌خوابي داره از پا درم مياره. ۱۰۰۰تا فكر جور و واجور مدام توي ذهنم چرخ ميخوره. گذشته، حال و آينده همزمان فكرم رو درگير كرده. […]

شيرين…

ديروز در وجود تو تكثير مي‌شوم
امروز در نگاه تو تكفير مي‌شوم
فردا به راه مرگ ز هرچيز هست و نيست
از عشق و از تو، ز خدا سير مي‌شوم
يا علي مددي

این پست را حذف میکنم…
جایش توی قفسه خاطراتم خیلی امن تر است…
یا علی مددی

سلام…

سلام. بعد از حدود ۲ماه…
دست و دلم به نوشتن نمي‌رفت. اما بايد مي‌آمدم و تشكر مي‌كردم؛ از همه دوستان هم‌دلي كه با بودنشان تحمل اين اتفاق تلخ را برايم ساده كردند…
بابا رفت. تلخ ولي آرام. شايد هيچ وقت مرگ را اينقدر نزديك نديده بودم. هنوز باور نمي‌كنم كه آن نگاه آرام ديگر با من نيست. […]

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و هميشه به شدت اعتقاد دارم زندگي مثل يك موج سينوسيه. گاهي بالاي بالايي، گاهي به كلّه ميخوري زمين…
فقط خودم ميدونم كه الان كجاي نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۳

روزی که نه کلاس داری، نه ماشین داری، نه درس داری، نه کسی خونه هست، نه تلویزیون برنامه داره…
توی همچین روزی لم میدی رو کاناپه و مجموعه داستانهای کوتاه جناب آقای کافکا رو میخونی!
نتیجه گیری: گشتیم نبود…
پ.ن: سیستم گوارش بدجور ویروسی شده. به یک آنتی ویروس خفن نیازمندیم.

نظرات : یک نظر
۱۳۸۷ / ۰۱ / ۲۹

غُرم مياد. دلم گرفته. حوصله‌ی خودم رو هم ندارم. يه گوشه نشستم و خودم رو مثلاً سرگرم كردم…
الان فقط دلم می‌خواد اونجا باشم…

نظرات : یک نظر
۱۳۸۷ / ۰۱ / ۲۸

دوره دندونپزشکی تموم شد. ترمیم ۱ دندون شکسته، پر کردن ۴تا دندون و جرم گیری. رسماً ضعف اعصاب گرفتم. بند بند تنم داره میلرزه…
راستی؛ دوست خوبم دکتر نوابی عزیز، از صمیم قلب به خاطر صبر و حوصله و زحمتی که کشیدید ممنونم.
سبز باشید

نظرات : یک نظر