عبدالکریم سروش
لیبرالیسم که در فضای مه آلود سیاسی جامعهی ما این همه مطعون و مذموم افتاده است، حامل پیامی معرفت شناسانه است که یقین را امری دیریاب بل نایاب میداند و اذا همه آدمیان جایزالخطا را صلا میزند تا با فرونهادن باد نخوت از سر فروتنانه بر سر سفره معرفت بنشینند…
مرداد ۱۶م, ۱۳۸۶
Categories: آخرين كتابي كه خوندم . Author: marhoom . Comments: No Comments
Revolver
Guy Ritchie
Jason Statham , Ray Liotta
مرداد ۱۶م, ۱۳۸۶
Categories: آخرين فيلمي كه ديدم . Author: marhoom . Comments: ۲ Comments
انگار عادت کردهایم به راحت از دست دادن هرآنچه که دوستش داریم. وقتی توی تاکسی نشستهای و خبر توقیف یکی از قدَر ترین روزنامههای ایران رو میشنوی و فقط سری تکان میدهی و زهرخندی میزنی…
عادت تلخیست!
یا علی مددی!
مرداد ۱۶م, ۱۳۸۶
Categories: روزنوشت . Author: marhoom . Comments: ۴ Comments
بالاخره اتفاقی که منتظرش بودیم افتاد. فرزاد خان حسنی رفت قاطی باقالیا…
گرچه توی این مُلک گل و بلبل که دوستان عزیز نه تحمل طنز دارند و نه کاریکاتور و نه انتقاد، اصلاً اتفاق عجیبی نبود…
اولین بار بود که از دیدن امیرحسین مدرس اینقدر ناراحت میشدم. وقتی گفت حال فرزاد حسنی خوب نیست یاد مجله توفیق [...]
مرداد ۱۳م, ۱۳۸۶
Categories: روزنوشت . Author: marhoom . Comments: ۱۴ Comments
یکم: اسمش سندروم بیقراری پاهاست. اهل علم بهش میگن Restless Legs Syndrome. وقت خواب، وقتی چشمهات تازه داره گرم میشه شروع میشه. نه درد، نه سوزش، نه خارش. فقط انگار… انگار… پاها دلدل میکنن. دلت میخواد پاهات رو بکنی و با خیال راحت بخوابی. تا حالا که تو اینترنت براش درمانی پیدا نکردم. خدا نصیب [...]
مرداد ۱۲م, ۱۳۸۶
Categories: روزنوشت . Author: marhoom . Comments: ۴ Comments
آب حیات است، پدر سوخته
حبّ نبات است، پدر سوخته
آب شود گر به دهانش بری
توت هرات است، پدر سوخته
سخت بود ره به دلش یافتن
حصن کلات است، پدر سوخته
تنگ دهان، موی میان، دل سیاه
عین دوات است، پدر سوخته
با همه ناراستی و بــد دلی
خوش حرکات است پدر سوخته…
پ.ن : نداریم!
مرداد ۱۱م, ۱۳۸۶
Categories: روزنوشت . Author: marhoom . Comments: ۴ Comments
چند روزیست که رسیدم تهران. زنگی به شدت آرومه. صبح زود از خواب بلند میشیم، قدمی میزنیم. صبحانهای میخوریم و به معنی واقعی کلمه زندگی میکنیم. یا توی خونه از خجالت آرشیو فیلمم در میام یا تا لنگ ظهر توی شهرکتاب نیاوران وول میخورم. اینقدر توی شهرکتاب چرخیدم که بعضی مشتریها جای کتابها رو از [...]
مرداد ۹م, ۱۳۸۶
Categories: روزنوشت . Author: marhoom . Comments: ۶ Comments