صبر

ساعت ۶:۳۰ - صبح از خواب بیدار میشی ، یادت می افته که امروز روز تولدته ! شیرجه میری رو موبایلت خبری نیست…
ساعت ۹صبح - تا حالا حدود ۱۰ نفر زنگ زدن و تولدت رو تبریک گفتن اما هنوز خبری نیست…
ساعت ۱۲ - هربار که موبایلت زنگ میخوره به خودت میگی خودشه اما هنوز خبری […]

یک روز آفتابی…

امروز ۲۳مین سالروز تولد منه.
مثل هر سال، همون حس غریب باز سراغم اومده. یه چیزی بین بچه موندن و بزرگ شدن…
آسمون بعد از ۱۷ روز ابری و بارونی بودن؛ امروز صافه… بدون حتی یک لکه ابر! انتظارش رو داشتم…
دعا کنیم سلامتی، شادی و موفقیت همیشه توی زندگی هممون حاضر باشه…
پ.ن : هنوز کسی که صداش […]

روزگار غریبیست…

از وقتی برگشتم کرمان، ابر و بارون و تگرگه که بین زمین و آسمون غوطه میخوره…
اما شنبه یک روز آفتابی خواهد بود…
این رو ریحان و معین هم شهادت میدن…

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و هميشه به شدت اعتقاد دارم زندگي مثل يك موج سينوسيه. گاهي بالاي بالايي، گاهي به كلّه ميخوري زمين…
فقط خودم ميدونم كه الان كجاي نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۳

روزی که نه کلاس داری، نه ماشین داری، نه درس داری، نه کسی خونه هست، نه تلویزیون برنامه داره…
توی همچین روزی لم میدی رو کاناپه و مجموعه داستانهای کوتاه جناب آقای کافکا رو میخونی!
نتیجه گیری: گشتیم نبود…
پ.ن: سیستم گوارش بدجور ویروسی شده. به یک آنتی ویروس خفن نیازمندیم.

نظرات : یک نظر
۱۳۸۷ / ۰۱ / ۲۹

غُرم مياد. دلم گرفته. حوصله‌ی خودم رو هم ندارم. يه گوشه نشستم و خودم رو مثلاً سرگرم كردم…
الان فقط دلم می‌خواد اونجا باشم…

نظرات : یک نظر
۱۳۸۷ / ۰۱ / ۲۸

دوره دندونپزشکی تموم شد. ترمیم ۱ دندون شکسته، پر کردن ۴تا دندون و جرم گیری. رسماً ضعف اعصاب گرفتم. بند بند تنم داره میلرزه…
راستی؛ دوست خوبم دکتر نوابی عزیز، از صمیم قلب به خاطر صبر و حوصله و زحمتی که کشیدید ممنونم.
سبز باشید

نظرات : یک نظر