غزلگریه۴
خدايا بادهای نا آرامت را بر من فروفرست؛
برگهای پاييزيت روحم را فروپوشانده اند.
خداوندا٫ باران هايت را بر من فروفرست؛
گردهای پاييزت روحم را فروپوشانده اند.
ای خدای شادی٫ که روزهای آرام آفتابی ات را دوست داشتم،
که روزهای آرام آفتابی ات را دوست دارم؛
خدايا٫خداوندا………
خدايا٫آسان بودن دشوار است٫
آسانم کن.
خداوندا٫
کلام تو بودن دشوار است٫
بارانم کن.
خدايا،خداوندا
آن نيستم که بايد،
آنم […]
خرداد ۲۳م, ۱۳۸۳
Categories: گذشته! . Author: Javid Momeni . Comments: No Comments
برای حسین عزیز…
پشت غزلگریه من رنگین کمون سر میزنه
میره تا اوج آسمون، به کهکشون پر میزنه
دلِ منم دلش میخواد اینبار خدا رو ببینه
میره تا خونه بهار، یـواش یـواش در میزنه
…
..
خرداد ۲۰م, ۱۳۸۳
Categories: گذشته! . Author: Javid Momeni . Comments: No Comments
غزلگریه ۳
به سلامت ای عشق٫
به سلامت ای جان٫
ميروی شادو دورخ٫و نميدانی هيچ….
بعد تو فاصله ها کمر صبر مرا ميشکند.
ای مسافر سفرت بی تشويش٫
برو ای شادترين خاطره ی زندگی ام٫
برو ای آينه تقديس خدای٫
برو ای چشم خوشت معرکه گير.
حکم اجبار طبيعت جاريست.
بی تو مي سوزم گرم٫
بی تو می پوسم نرم٫
بی تو می دانم و […]
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۳
Categories: گذشته! . Author: Javid Momeni . Comments: No Comments
تقدیم به دوستان ریاضی و فنی
یه روز عدد ثابت C با تابعِ (e به توان x) داشتن توی خیابون قدم میزدن که میرسن به یه دستگاه مشتق گیری. تابع پیله میکنه به عدد ثابت که یالا برو تو دستگاه. هر چی عدد ثابت التماس میکنه که بابا بیخیال، اگه من برم اون […]
خرداد ۱۶م, ۱۳۸۳
Categories: گذشته! . Author: Javid Momeni . Comments: No Comments
غزلگریه ها…
چند تا از دوستای قدیمی من که رشته عمران دانشگاه کرمان درس میخونن برای خودشون یه وبلاگ درست کردن و گاهی مطالب جالبی مینویسن.
یکی از همکلاسی هاشون به اسم سمیرا خانوم کامنتهای جالبی توی اون وبلاگ به یادگار میذاره که من با اجازه خودشون اونها رو عیناً توی وبلاگ خودم میذارم.
امیدوارم لذت ببرید.
خرداد ۱۵م, ۱۳۸۳
Categories: گذشته! . Author: Javid Momeni . Comments: No Comments
غزلگریه ۲
گم می شوم در پس کوچه ی اندوه٫ و شب را ٫گريه می کنم.
صبح ٫ از سمت ياد تو می وزد.
آنک ٫ تنها يی باورم کرده است . و آسمان٫ بر شانه های انتظارم آوار می شود .
دستهايم دو فرصت خاکستری اند ٫ که سر انجام غروب می کنند.
و من ٫ شب را در […]
خرداد ۱۵م, ۱۳۸۳
Categories: گذشته! . Author: Javid Momeni . Comments: No Comments
غزلگریه…
پاره هاي سکوتت منجمدم مي کند. و زلال اشکهاي آشنايت،زندگي را،تنها زندگي را مي خواند. تو لجوج ترين بغضي که در گلو مي پيچد و تکرار ميشود. آن دو پاره لرزان را خوب مي خوانم ،با تمام معجزه ي نگفتن ات، چه قدر صادق اند. مي خواهمت، بي صدا، مبهم.
غريب و کوچک من، در آن […]
خرداد ۱۳م, ۱۳۸۳
Categories: گذشته! . Author: Javid Momeni . Comments: No Comments
اینم یه جورشه!
يارو داشته تو اتوبان ۱۸۰ تا سرعت ميرفته، افسره جلوشو ميگيره، بهش ميگه: شما گواهينامه دارين؟ يارو ميگه نخير! ميگه: كارت ماشين چي؟ مرده ميگه: دارم ولي مال خودم نيست، مال اون بدبختيه كه جسدش تو صندوق عقبه! افسره كف ميكنه، ميره سريع به مافوقش گذارش ميده. خلاصه بعد از يك […]
خرداد ۱۲م, ۱۳۸۳
Categories: گذشته! . Author: Javid Momeni . Comments: No Comments
بی خیال…
میدونم که این مطلب یه کم نخ نما شده، ولی مهم نیست؛ من هم دوست دارم تو وبلاگم داشته باشمش. پس بخونید و حال کنید
اگه يه بار همه ۲۰واحد رو توي يه ترم افتادين !……… بي خيالش
اگه شما رو با نمره ۱۱.۹۹مشروط كردن !………خوب شده ديگه
اگه استاد مي خواد […]
خرداد ۹م, ۱۳۸۳
Categories: گذشته! . Author: Javid Momeni . Comments: No Comments
اينجا؛
خياباني بي عابر
جايي که ديوانه ها کمتر از فرزانگان براي بخشيدن به زحمت مي افتند
روزهاي بي نان و بي ذغال.
اما آن سوي خيلي از اين عاقل ها چيزي نيست
خياباني مثل يک زخم که به درون سر نمي بندد
يکشنبه سياه؛
آسمان غريبه است،
و پادشاه سرزميني بيگانه، در کمال ظلم،
بر ما حکم ميرانَد
…
..
خرداد ۱م, ۱۳۸۳
Categories: گذشته! . Author: Javid Momeni . Comments: No Comments