۱۰۶۴۷۷۳۰۳۱۶۵۰۷۳۸۹۴

عزیزی میگفت چند جور ترانه داریم : بعضی ترانه ها هیچ حسی همراه خودشون ندارن؛ بعضی ترانه ها خیلی دلنشین هستن، ولی گذرا … و ترانه هایی هستن که آدم رو تکون میدن…
«خالی» اولین ترانه ای بود که منو تکون داد.
خاطره من از این شعر یه تصویر سیاه و سفیدِ کدر از فیلم «بوی گندم» [...]

۱۰۶۴۳۹۷۹۷۸۴۵۶۵۸۶۱۲

«مسیحای جنون»
آه…
اومدم…
به چه شوقی،
به چه ذوقی،
اومدم.
پشت در..
سرما دستامو میبُرد.
پیش پیشخون چشات،
دندونام به هم میخورد.
با دو تا پای کبود،،
تو مسافر خونه قلب یخیت،
چی بگم.
توی بیغوله اون ذهن حقیرت،
جا نبود،،
شانس اوردم..
توی حس برهوت،
زیر اتمسفر جادوگر بوت،
توی سمّ قسمت،،
. . . . . . . . . . .
میون آتش و خون،
کمکم کرد مسیحای جنون.
. . . . [...]

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۷ / ۲۵

نمایشگاه کامپیوتر، غرفه ۱۲۰، گستره فناوری سیکا…
اینترنت وایرلس، جاوید و یه تجربه جدید…
تا ۲۷ام اینجاییم…

نظرات : یک نظر

دم ظهر، خسته، گشنه، استاد محترم هم نیومده… یکی از طرف من چندتا فحش بده. اینجا خانواده نشسته D:

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۷ / ۰۹

آخ اگه شاهچراغ بطلبه…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و همیشه به شدت اعتقاد دارم زندگی مثل یک موج سینوسیه. گاهی بالای بالایی، گاهی به کلّه میخوری زمین…
فقط خودم میدونم که الان کجای نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر