عزیزی میگفت چند جور ترانه داریم : بعضی ترانه ها هیچ حسی همراه خودشون ندارن؛ بعضی ترانه ها خیلی دلنشین هستن، ولی گذرا … و ترانه هایی هستن که آدم رو تکون میدن…
«خالی» اولین ترانه ای بود که منو تکون داد.
خاطره من از این شعر یه تصویر سیاه و سفیدِ کدر از فیلم «بوی گندم» [...]
مهر ۶م, ۱۳۸۲
Categories: گذشته! . Author: Javid Momeni . Comments: No Comments
«مسیحای جنون»
آه…
اومدم…
به چه شوقی،
به چه ذوقی،
اومدم.
پشت در..
سرما دستامو میبُرد.
پیش پیشخون چشات،
دندونام به هم میخورد.
با دو تا پای کبود،،
تو مسافر خونه قلب یخیت،
چی بگم.
توی بیغوله اون ذهن حقیرت،
جا نبود،،
شانس اوردم..
توی حس برهوت،
زیر اتمسفر جادوگر بوت،
توی سمّ قسمت،،
. . . . . . . . . . .
میون آتش و خون،
کمکم کرد مسیحای جنون.
. . . . [...]
مهر ۲م, ۱۳۸۲
Categories: گذشته! . Author: Javid Momeni . Comments: No Comments