به نظر شما مهمترين و باارزشتريت اختراع بشريت، از ديد يك پسر ۲۳ساله كه خانوادهش به مسافرت رفتند چي ميتونه باشه؟…
-چرخ؟ نه…
-كامپيوتر؟ نه بابا…
-تلفن؟ اينجوريها هم ديگه نيست…
-انرژي اتمي؟ چه ربطي داره؟…
-ماشين؟ با اين وضع بنزين اصلا و ابدا…
.
.
.
كاش ميتونستم حسّم رو، وقتي داشتم يه كوه ظرف رو توي ماشين ظرفشويي جا ميدادم براتون توصيف […]
تیر ۱۲م, ۱۳۸۶
Categories: گذشته! . Author: marhoom . Comments: ۳ Comments
آه از آن زاهد خودكامه من…
در هواي هوسآلودهي اين معبد عشق؛
دل من همچون شمع، به رهت ميسوزد…
وعده كردي بروي؛
وعده كردي بگذاري بازش؛
وعده كردي كه به صد بوسه گرم :
بنوازي بازش…
آه اي زاهد خودكامهي من…
از دلم بيخبري؛
اين همه رنج و ملال و اندوه-
ديدي و ميگذري…
آه اي زاهد خودكامه من…
بي من و بي دل غمديدهي من؛
گر دل […]
تیر ۱۰م, ۱۳۸۶
Categories: گذشته! . Author: marhoom . Comments: ۴ Comments
امروز ۲۳مین سالروز تولد منه.
مثل هر سال، همون حس غریب باز سراغم اومده. یه چیزی بین بچه موندن و بزرگ شدن…
آسمون بعد از ۱۷ روز ابری و بارونی بودن؛ امروز صافه… بدون حتی یک لکه ابر! انتظارش رو داشتم…
دعا کنیم سلامتی، شادی و موفقیت همیشه توی زندگی هممون حاضر باشه…
پ.ن : هنوز کسی که صداش […]
فروردین ۱۷م, ۱۳۸۶
Categories: گذشته! . Author: marhoom . Comments: ۲ Comments
از وقتی برگشتم کرمان، ابر و بارون و تگرگه که بین زمین و آسمون غوطه میخوره…
اما شنبه یک روز آفتابی خواهد بود…
این رو ریحان و معین هم شهادت میدن…
فروردین ۱۶م, ۱۳۸۶
Categories: گذشته! . Author: marhoom . Comments: No Comments
جهنم…
اینجا گرمه. دو سه روزه که کرمان عین جهنم شده. از بس ماءالشعیر و رانی و آب معدنی خوردم، شدم یه تانکر حمل مایعات. کولر شرکت خرابه. من از گرما متنفرم. حالم خیلی بده. از چهار ستون بدنم عرق میریزه.
اینجا گرمه…
…
..
تیر ۷م, ۱۳۸۵
Categories: گذشته! . Author: Javid Momeni . Comments: No Comments
غصه اش غصه ام را صدچندان کرد؛
گریستم…
گفت:
اشک بیهوده مریز این همه از دیده، وحید
گرد غم را نتوان شست به طوفان از من
گفتم:
گر قرار است که طوفان شوم و سیل هلاک
نگذارم بنشیند به تنت گرد غمی
خدایا، چه مسئولیت سنگینیست. توانم بده تا شانه هایم زیر این بار خم نشوند…
…
..
تیر ۵م, ۱۳۸۵
Categories: گذشته! . Author: Javid Momeni . Comments: ۱ Comment
التماس…
گفتم تو شيرين مني
گفتا تو فرهادي مگر؟
گفتم خرابت ميشوم
گفتا تو آبادي مگر؟
گفتم ندادي دل به من
گفتا تو جان دادي مگر؟
گفتم ز کويت ميروم
گفتا تو آزادي مگر؟
گفتم فراموشم مکن
گفتا تو در يادي مگر؟
گفتم خموشم سالها
گفتا تو فريادي مگر؟
گفتم که بر بادم مده
گفتا نه بر بادي مگر؟
…
..
خرداد ۳۱م, ۱۳۸۵
Categories: گذشته! . Author: Javid Momeni . Comments: No Comments
دلتنگی…
لبخند بزن تازه کنی بغض بنان را
بخرام برآشفته کنی فرشچیان را
تلفیق سپید و غزل و پست مدرنی
انگشت به لب کرده لبت منتقدان را
دلتنگی حزن آور یک کهنه سه تارم
برگیر و برآشوب و بزن جامه دران را
معراج من این بس که در این کوچه بن بست
یک جرعه تنفس بکنم چادرتان را
ای کاش در این دهکده پیر […]
خرداد ۲۸م, ۱۳۸۵
Categories: گذشته! . Author: Javid Momeni . Comments: No Comments
دنیای رنگی من
من آدم غمگینی نیستم. دنیای من یک دنیای خاکستری نیست. من هم مثل همه رنگها رو دوست دارم. من هم زیبایی رو دوست دارم چون خدای من زیباست.
من خوشبختم:
چون خدا رو دارم
چون مادرم رو دارم
چون پدرم رو دارم
چون شیرینم رو دارم
چون آزاده رو دارم
چون ساناز رو دارم
چون حمید رو دارم
چون دانیال رو دارم
چون […]
خرداد ۲۲م, ۱۳۸۵
Categories: گذشته! . Author: Javid Momeni . Comments: No Comments
Viva England !
اینقدر این تیم لعنتی انگلیس رو دوست دارم که موندم اگه قرار باشه تیم ایران مقابل تیم انگلیس بازی کنه طرفدار کدوم یکی باشم.
پس عجالتاً زنده باد انگلیس.
…
..
خرداد ۲۰م, ۱۳۸۵
Categories: گذشته! . Author: Javid Momeni . Comments: No Comments