جار شبانه…

دوباره آتش غمت به دل زبانه مي‌زند
دوباره درد غربتت جار شبانه مي‌زند
شنيده‌ام تندر غم شعله به باغ مي‌كشد
به زخم‌هاي خون چكانه تازيانه مي‌زند
شنيده‌ام به نينوا به نوك تيز نيزه‌ها
عشق شكوفه مي‌كند ماه جوانه مي‌زند
شنيده‌ام كه مادري گرفته در بغل سري
به گيسوان درهم سنبله شانه مي‌زند
شنيده‌ام كه حرمله تير نهاده در چله
به نازكاي گردن غنچه نشانه […]

مسيحاي جنون

آه…
اومدم…
به چه شوقي،
به چه ذوقي،
اومدم.
پشت در..
سرما دستامو ميبُرد.
پيش پيشخون چشات،
دندونام به هم ميخورد.
با دو تا پاي کبود،،
تو مسافرخونه‌ي قلب يخيت،
چي بگم.
توي بيغوله‌ي اون ذهن حقيرت،
واسه من جايي نبود،،
شانس اوردم..
توي حس برهوت،
زير اتمسفر جادوگر بوت،
توي سمّ قسمت،،
. . . . . . . . . . .
ميون آتش و خون،
کمکم کرد مسيحاي جنون.
. . . . […]

شيراز پر غوغا شدست از فتنه‌ي چشم خوشت…

۳۶۵ روز گذشت. ۱سال…
انگار ديروز بود. از پله‌هاي حافظيه بالا مي‌رفتم. بغض را رها كردم. اختيار اشك دست من نبود.
مثل هميشه حوض را دور زدم و توي يكي از ايوان‌هاي جنوبي نشستم. چراغ‌هايش از پشت شمشادها سوسو مي‌زدند. چقدر آشنا بود. تكه‌اي كه از زمين نبود. آسمانيِ آسماني…
كتاب را به دستش دادم. از چشم‌هايم نيت […]

ترياك را به بازدمت پز…

روزي كه خريد مادر، كيف مدرسه
قرمز، چمداني، كلاس اول، با كليد
روزي كه سخت حل ميشد اصل هندسه
دبير همداني، صد كاروان شهيد
روزي كه مُرد خواهد جان بچه‌گي
روزي كه حسرت بر تو واجب است پاي نشئه‌گي
روزي كه رفت بر باد ، روزي كه ماند در ياد
شهر كلان كه روزي، علي‌آباد باد…
روزي كه رفت از ياد، روزي كه […]

خودم

گاهي دلم براي خودم تنگ مي‌شود…
پ.ن.۱: براي بانو بيشتر
يا علي مددي

عشق…

عشق يعني زرد، تنها و غريب…
پ.ن.۱ : بدجور دلم تنگته بانو!
پ.ن.۲ : قابل توجه عليا حضرت عطسه!
پ.ن.۳ : خداوند اموات “فليكر” و “بالاترين” را تؤامان بيامرزد…

معشوقه‌ي ما…

معشوقه‌ي خانـگی  به کاری نایــد
کاو دل برد و روی به کس ننماید
معشوقه خراباتی و مُـطرب بایــد
تا نیمه شبان , زنان و کوبان آید
ابوسعید ابوالخیر
..
يا علي مددي

مادر…

بيشتر از يك هفته‌ست كه مادرم رو نديدم. وقتي توي ايستگاه بوسيدمش، اصلاً حواسم نبود كه روز مادر قراره پيش هم نباشيم. بغض غريبي دارم؛ شايد يك جور دلتنگي…
حس غريبي‌ست حسّ نبودن مادر : بغض، عجز، تنهايي…
دعا كنيم باشند. هميشه باشند، كه لحظه‌اي نبودنشان، مثل جدا كردن آب از ماهي‌ست…
يا علي مددي

دپ زدم. بدجور…

لطفاً حرفتان را پس بگيريد

سلام.
حدود چند ماهه كه يك Talk Show به اسم شب شيشه‌اي از شبكه ۵ در حال پخشه و حتماً مي‌دونيد كه حسابي سروصدا به‌پا كرده و مجري اين برنامه حسابي معروف شده و چپ و راست در حال مصاحبه كردن با اين روزنامه و اوم مجله‌ست. شماره خرداد ماه مجله قديمي و معتبر فيلم هم […]

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و هميشه به شدت اعتقاد دارم زندگي مثل يك موج سينوسيه. گاهي بالاي بالايي، گاهي به كلّه ميخوري زمين…
فقط خودم ميدونم كه الان كجاي نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۳

روزی که نه کلاس داری، نه ماشین داری، نه درس داری، نه کسی خونه هست، نه تلویزیون برنامه داره…
توی همچین روزی لم میدی رو کاناپه و مجموعه داستانهای کوتاه جناب آقای کافکا رو میخونی!
نتیجه گیری: گشتیم نبود…
پ.ن: سیستم گوارش بدجور ویروسی شده. به یک آنتی ویروس خفن نیازمندیم.

نظرات : یک نظر
۱۳۸۷ / ۰۱ / ۲۹

غُرم مياد. دلم گرفته. حوصله‌ی خودم رو هم ندارم. يه گوشه نشستم و خودم رو مثلاً سرگرم كردم…
الان فقط دلم می‌خواد اونجا باشم…

نظرات : یک نظر
۱۳۸۷ / ۰۱ / ۲۸

دوره دندونپزشکی تموم شد. ترمیم ۱ دندون شکسته، پر کردن ۴تا دندون و جرم گیری. رسماً ضعف اعصاب گرفتم. بند بند تنم داره میلرزه…
راستی؛ دوست خوبم دکتر نوابی عزیز، از صمیم قلب به خاطر صبر و حوصله و زحمتی که کشیدید ممنونم.
سبز باشید

نظرات : یک نظر