ُخوبیم…

قرار بود امروز، الان (دقیقاً همین الان : ساعت ۸صبح هشتم بهمن) من توی آپارتمان شماره۴ مجتمع مسکونی تارا باشم و مشغول آماده کردن صبحانه! اما از بخت نامراد و روزگار کج مدار و به خاطر ۴تا دونه برف، امتحانات دانشگاه افتاد عقب و رسماً تا پانزدهم در خدمت کرمان عزیز هستیم! (اضافه کنید به [...]

پلنگ…

فروخت نام خودش را به ننگ، زانو زد
تمام غیرت جنگل، پلنگ، زانو زد
فقط به خاطر کوهی که دوستش میداشت
فقط به خاطر یک مشت سنگ، زانو زد
شکارچی به خودش گفت: جوخه آماده
و در مقابل او بی درنگ زانو زد
گلنگدن به سهولت کشیده شد : آتش
گرفت سینهء جنگل، پلنگ زانو زد
پ.ن : گاهی خدا هم چشم بر [...]

انقلاب…

دارم برمیگردم کرمان. به خاطر امتحانات پایان ترم. یکی دو هفته‌ست که قاطی کردم. هیچ وقت حتی تصور نمی‌کردم قادر باشم به همه‌چیز پشت کنم. و حالا دارم تاوان پس میدم…
بی‌خوابی داره از پا درم میاره. ۱۰۰۰تا فکر جور و واجور مدام توی ذهنم چرخ میخوره. گذشته، حال و آینده همزمان فکرم رو درگیر کرده. [...]

شیرین…

دیروز در وجود تو تکثیر می‌شوم
امروز در نگاه تو تکفیر می‌شوم
فردا به راه مرگ ز هرچیز هست و نیست
از عشق و از تو، ز خدا سیر می‌شوم
یا علی مددی

این پست را حذف میکنم…
جایش توی قفسه خاطراتم خیلی امن تر است…
یا علی مددی

سلام…

سلام. بعد از حدود ۲ماه…
دست و دلم به نوشتن نمی‌رفت. اما باید می‌آمدم و تشکر می‌کردم؛ از همه دوستان هم‌دلی که با بودنشان تحمل این اتفاق تلخ را برایم ساده کردند…
بابا رفت. تلخ ولی آرام. شاید هیچ وقت مرگ را اینقدر نزدیک ندیده بودم. هنوز باور نمی‌کنم که آن نگاه آرام دیگر با من نیست. [...]

بابا رفت…

اللّهم اهل کبریاء والعظمه…

یک ماه رمضان دیگه هم گذشت. بزرگ‌تر شدیم باز. دعا کنیم سرنوشت سالی که در پیش داریم، بهتر و نیکوتر باشد…
خدا کند معشوقه به سامان باشد و خورشید درخشان…
یا علی مددی

حال همه‌ی ما خوب است…

خوبم
خوبی
خوب است
خوبیم
خوبید
خوبند
یا علی مددی

آن شب قدر…

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعهء پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
التماس دعا
یا علی مددی

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۷ / ۲۵

نمایشگاه کامپیوتر، غرفه ۱۲۰، گستره فناوری سیکا…
اینترنت وایرلس، جاوید و یه تجربه جدید…
تا ۲۷ام اینجاییم…

نظرات : یک نظر

دم ظهر، خسته، گشنه، استاد محترم هم نیومده… یکی از طرف من چندتا فحش بده. اینجا خانواده نشسته D:

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۷ / ۰۹

آخ اگه شاهچراغ بطلبه…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و همیشه به شدت اعتقاد دارم زندگی مثل یک موج سینوسیه. گاهی بالای بالایی، گاهی به کلّه میخوری زمین…
فقط خودم میدونم که الان کجای نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر