۲روز رفتيم كلوت. وسط كوير. با يك تيم باحال و يك تلسكوپ قوي. لذتي داشت آرامش و سكوت. دلم ميخواست براي هميشه اونجا بمونم. شبها زير طاق آسمون دراز بكشم و فقط با دراز كردن دست ستاره بچينم و روزها روي شنهاي نرم و ابريشمي كلوت، با پاي برهنه راه برم. دلم ميخواست هميشه كنار […]
اردیبهشت ۸م, ۱۳۸۷
Categories: روزنوشت . Author: marhoom . Comments: ۷ Comments
همیشه توی عمرم دنبال یه سری چیزهای خاص بودم. کتاب، فیلم، موسیقی و… اکثر چیزهایی رو هم که میخواستم پیدا کردم. بارها شده که دنبال یه آلبوم موسیقی ماهها این در و اون در زدم و با بدبختی پیداش کردم. حالا من موندم و یه عالمه کتاب نخونده و فیلم ندیده و موسیقی نشنیده. برای […]
فروردین ۲۸م, ۱۳۸۷
Categories: روزنوشت . Author: marhoom . Comments: ۱ Comment
۲۴ ساله شدم. به همین سادگی. یك سال بزرگتر شدم و شاید پیرتر. یك سال بیشتر دنیا رو گشتم و بیشتر از دنیای اطرافم درس گرفتم. اتفاقات جدیدی رو تجربه كردم و با آدمهای جدیدی آشنا شدم…
۲۳سالگی سال عجیبی بود. رفتن بابا اتفاقی بود كه خیلی آزارم داد و در عین حال درس بزرگی برام […]
فروردین ۱۷م, ۱۳۸۷
Categories: روزنوشت . Author: Javid Momeni . Comments: ۹ Comments
چه حسّ قشنگیه دوست داشته شدن…
Click Here
بهمن ۲۴م, ۱۳۸۶
Categories: روزنوشت . Author: marhoom . Comments: ۲ Comments
حس عجیبیه! چیزی بین ناباوری و بغض. اینکه نمیدونی چجوری باید حسّت رو بیان کنی! مرگ خیلی ناگهانی میاد. تازه اونوقته که میفهمی نزدیکتر از رگ گردن یعنی چی…
جاوید عزیز از صمیم قلب به تو خانوادت تسلیت میگم.
بهمن ۱۷م, ۱۳۸۶
Categories: روزنوشت . Author: marhoom . Comments: ۲ Comments
قرار بود امروز، الان (دقيقاً همين الان : ساعت ۸صبح هشتم بهمن) من توي آپارتمان شماره۴ مجتمع مسكوني تارا باشم و مشغول آماده كردن صبحانه! اما از بخت نامراد و روزگار كج مدار و به خاطر ۴تا دونه برف، امتحانات دانشگاه افتاد عقب و رسماً تا پانزدهم در خدمت كرمان عزيز هستيم! (اضافه كنيد به […]
بهمن ۸م, ۱۳۸۶
Categories: روزنوشت . Author: marhoom . Comments: ۱۰ Comments
فروخت نام خودش را به ننگ، زانو زد
تمام غیرت جنگل، پلنگ، زانو زد
فقط به خاطر کوهی که دوستش میداشت
فقط به خاطر یک مشت سنگ، زانو زد
شکارچی به خودش گفت: جوخه آماده
و در مقابل او بی درنگ زانو زد
گلنگدن به سهولت کشیده شد : آتش
گرفت سینهء جنگل، پلنگ زانو زد
پ.ن : گاهی خدا هم چشم بر […]
دی ۱۸م, ۱۳۸۶
Categories: روزنوشت . Author: marhoom . Comments: ۷ Comments
دارم برميگردم كرمان. به خاطر امتحانات پايان ترم. يكي دو هفتهست كه قاطي كردم. هيچ وقت حتي تصور نميكردم قادر باشم به همهچيز پشت كنم. و حالا دارم تاوان پس ميدم…
بيخوابي داره از پا درم مياره. ۱۰۰۰تا فكر جور و واجور مدام توي ذهنم چرخ ميخوره. گذشته، حال و آينده همزمان فكرم رو درگير كرده. […]
آذر ۲۳م, ۱۳۸۶
Categories: روزنوشت . Author: marhoom . Comments: ۶ Comments
ديروز در وجود تو تكثير ميشوم
امروز در نگاه تو تكفير ميشوم
فردا به راه مرگ ز هرچيز هست و نيست
از عشق و از تو، ز خدا سير ميشوم
يا علي مددي
آذر ۱۹م, ۱۳۸۶
Categories: روزنوشت . Author: marhoom . Comments: ۸ Comments
این پست را حذف میکنم…
جایش توی قفسه خاطراتم خیلی امن تر است…
یا علی مددی
آذر ۱۷م, ۱۳۸۶
Categories: روزنوشت . Author: marhoom . Comments: ۳ Comments