كمي دربارهي خودم
متولد ۵بعدازظهرِ هجدهمين روز سال ۱۳۶۳ خورشيدي. كرمان. خيابان آلاشت.
از مادري كه دريا در پيشگاهش قطره است و پدري كه كوه در مقابلش ذره…
سالهاي كودكي در خانهاي گذشت كه حياط بزرگش حوضي آبي داشت و درختي غرق گلهاي محمدي…
خواندن را پيش از ادبستان آموختم و اين را مديون پدر و مادر بزرگوارم هستم. اعتياد به كتاب از همان روزها درونم ريشه زد. فراموش نميكنم كلمه كلمهي “شازده كوچولو” را، وقتي مادرم برايم ميخواند و خواندنش را به من ميآموخت…
۵سال اول تحصيل را در دبستان فرهنگيان گذراندم و سال ۱۳۷۴ به مركز راهنمايي علاّمهحلي كرمان رفتم. به جرأت ميتوانم بگويم كه بهترين سالهاي عمرم سالهاي راهنمايي و دبيرستان بود. سالهايي با ۲۵ دوست؛ ۲۵ برادر كه هنوز با اكثرشان رابطهاي صميمانه دارم…
خرداد ماه ۱۳۸۱ از دبيرستان علامه حلي فارغتحصيل شدم.
سال ۸۲ در رشتهي مهندسي گياهپزشكي دانشگاه كرمان پذيرفته شدم. ۲سال در اين رشته درس خواندم و شهريور ماه ۱۳۸۴ از اين رشته انصراف دادم. اعتقاد دارم كه اين ۲سال، بدترين سالهاي زندگيام بودند و اگر آن تنها خاطرهي دوست داشتني نبود، دلم ميخواست از قفسهي خاطراتم محو ميشدند…
در تابستان گرم ۸۳ با كسي آشنا شدم كه بزرگترين تأثير را در زندگي من گذاشت. مردي كه همواره آرزو ميكنم بتوانم فرزندي مثل او براي والدينم و پدري مثل او براي فرزندانم باشم. مردي كه راه و رسم درست زندگي كردن و خوب بودن را به من آموخت. مردي كه هنوز و هميشه، به شاگرديش افتخار ميكنم.
در سال ۱۳۸۵ دوباره در كنكور شركت كردم و اينبار در رشتهي مورد علاقهام، حقوق، پذيرفته شدم.
اين روزها زندگي آرامي دارم. چند صباحيست كه با برادرم زندگي ميكنم. تهران. برادري كه گاه طوفان است و گاه نسيم. مهربان و آگاه…
اين روزها كسي هست كه دوستش دارم و دوستاني كه جانم را هم برايشان ميدهم.
حسين، محسن، جاويد، علي، وحيد، كارن… دوستاني كه مرا بخاطر خودم ميخواهند…
اينجا هم خانهايست قديمي. خانهاي كه خشتهاي اولينش را سالهاي دبيرستان گذاشتم و روز به روز بزرگتر شد.
خانهاي كه در آن حرفهاي نگفتهام را فرياد ميكنم…
پس: بفرماييد! دم در خوب نيست…
يا علي مددي


