پلنگ…

فروخت نام خودش را به ننگ، زانو زد
تمام غیرت جنگل، پلنگ، زانو زد

فقط به خاطر کوهی که دوستش میداشت
فقط به خاطر یک مشت سنگ، زانو زد

شکارچی به خودش گفت: جوخه آماده
و در مقابل او بی درنگ زانو زد

گلنگدن به سهولت کشیده شد : آتش
گرفت سینهء جنگل، پلنگ زانو زد

پ.ن : گاهی خدا هم چشم بر هم میگذارد…

۷ نظر

  1. نظر توسط عطسه گمشده در ۲۱ دی, ۱۳۸۶ ۱۲:۳۱ ق.ظ

    نوشته مرد عاشق بود نقطه.!

    یا علی مددی!

  2. نظر توسط مَمُسن در ۲۱ دی, ۱۳۸۶ ۶:۴۲ ب.ظ

    هواست باشه با ببر و ببری از این شوخی ها نکنی ها!!
    به به به سلامتی تشریف هم آوردین که …
    خیلی قشنگ بود شعرش از کیه؟؟
    فدای تو یا وحید مددی!!
    می دونم حواس با ح قاطریه ها عمدا اونجوری نوشتم

  3. نظر توسط میم در ۲۲ دی, ۱۳۸۶ ۱۲:۰۳ ق.ظ

    خوبی؟! می بینی کرمان چه برفی اومده؟

  4. نظر توسط بهنوش در ۲۳ دی, ۱۳۸۶ ۷:۱۲ ب.ظ

    با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی … تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی / مدعی عشق بودن کار سختی نیست ولی هنوز خیلی مونده تا عاشق بشی شایدم هیچ وقت نشی . اگه عاشق بودی … که ای مدعی عشق کار تو نیست ، که نه صبر داری نه یارای ایست ، تو را آتش عشق گر پر بسوخت ، مرا بین که از پای تا سر بسوخت

  5. نظر توسط عطسه گمشده در ۲۴ دی, ۱۳۸۶ ۸:۲۶ ب.ظ

    اگر سری به ما بزنید قندیل های یخیمان شما را ذوب نخواهد کرد
    مطمئن باشید.!

    یا علی مددی!

  6. نظر توسط ممسن در ۲۷ دی, ۱۳۸۶ ۷:۳۷ ب.ظ

    می بینم یه چند وقته که تو کار شکار و شکارچی و این حرف ها رفتی!!! خدا بهت رحم کنه شنیدم ماسین دار شدی!! ای هانتر ای اسکی ای تاب تو شهر! هانتر هانتر هانتر!! به گمونم گاوت زاییده :D در ضمن یه ذره با بهنوش جان موافقم

  7. نظر توسط ممسن در ۲۷ دی, ۱۳۸۶ ۷:۳۸ ب.ظ

    می بینم یه چند وقته که تو کار شکار و شکارچی و این حرف ها رفتی!!! خدا بهت رحم کنه شنیدم ماشین دار شدی!! ای هانتر ای اسکی ای تاب تو شهر! هانتر هانتر هانتر!! به گمونم گاوت زاییده :D در ضمن یه ذره با بهنوش جان موافقم

RSS نظرات ترک بک

ارسال نظر

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۷ / ۲۵

نمایشگاه کامپیوتر، غرفه ۱۲۰، گستره فناوری سیکا…
اینترنت وایرلس، جاوید و یه تجربه جدید…
تا ۲۷ام اینجاییم…

نظرات : یک نظر

دم ظهر، خسته، گشنه، استاد محترم هم نیومده… یکی از طرف من چندتا فحش بده. اینجا خانواده نشسته D:

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۷ / ۰۹

آخ اگه شاهچراغ بطلبه…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و همیشه به شدت اعتقاد دارم زندگی مثل یک موج سینوسیه. گاهی بالای بالایی، گاهی به کلّه میخوری زمین…
فقط خودم میدونم که الان کجای نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر