پلنگ…
فروخت نام خودش را به ننگ، زانو زد
تمام غیرت جنگل، پلنگ، زانو زد
فقط به خاطر کوهی که دوستش میداشت
فقط به خاطر یک مشت سنگ، زانو زد
شکارچی به خودش گفت: جوخه آماده
و در مقابل او بی درنگ زانو زد
گلنگدن به سهولت کشیده شد : آتش
گرفت سینهء جنگل، پلنگ زانو زد
پ.ن : گاهی خدا هم چشم بر هم میگذارد…
۷ نظر
ارسال نظر



نوشته مرد عاشق بود نقطه.!
يا علي مددي!
هواست باشه با ببر و ببری از این شوخی ها نکنی ها!!
به به به سلامتی تشریف هم آوردین که …
خیلی قشنگ بود شعرش از کیه؟؟
فدای تو یا وحید مددی!!
می دونم حواس با ح قاطریه ها عمدا اونجوری نوشتم
خوبی؟! می بینی کرمان چه برفی اومده؟
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی … تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی / مدعی عشق بودن کار سختی نیست ولی هنوز خیلی مونده تا عاشق بشی شایدم هیچ وقت نشی . اگه عاشق بودی … که ای مدعی عشق کار تو نیست ، که نه صبر داری نه یارای ایست ، تو را آتش عشق گر پر بسوخت ، مرا بین که از پای تا سر بسوخت
اگر سري به ما بزنيد قنديل هاي يخيمان شما را ذوب نخواهد كرد
مطمئن باشيد.!
يا علي مددي!
می بینم یه چند وقته که تو کار شکار و شکارچی و این حرف ها رفتی!!! خدا بهت رحم کنه شنیدم ماسین دار شدی!! ای هانتر ای اسکی ای تاب تو شهر! هانتر هانتر هانتر!! به گمونم گاوت زاییده
در ضمن یه ذره با بهنوش جان موافقم
می بینم یه چند وقته که تو کار شکار و شکارچی و این حرف ها رفتی!!! خدا بهت رحم کنه شنیدم ماشین دار شدی!! ای هانتر ای اسکی ای تاب تو شهر! هانتر هانتر هانتر!! به گمونم گاوت زاییده
در ضمن یه ذره با بهنوش جان موافقم