مسیحای جنون

آه…
اومدم…
به چه شوقی،
به چه ذوقی،
اومدم.

پشت در..
سرما دستامو میبُرد.
پیش پیشخون چشات،
دندونام به هم میخورد.
با دو تا پای کبود،،
تو مسافرخونه‌ی قلب یخیت،
چی بگم.
توی بیغوله‌ی اون ذهن حقیرت،
واسه من جایی نبود،،

شانس اوردم..
توی حس برهوت،
زیر اتمسفر جادوگر بوت،
توی سمّ قسمت،،
. . . . . . . . . . .
میون آتش و خون،
کمکم کرد مسیحای جنون.
. . . . . . . . . . . . .
طاقتم طاق نشد،
زیر سِحر نفست،،
پیش از اونکه بمیرم..
دارم از اینجا میرم.

آرزوم..
غرورم،
خش بیمار صِدام
گسِ سیگار لبم،
مال خودم،.
سنگ تنهای دلت،،
مال خودت،،…

پ.ن : همین!

۷ نظر

  1. نظر توسط عطسه گمشده در ۲۵ آذر, ۱۳۸۶ ۴:۰۱ ب.ظ

    …. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش !

    یا علی مددی!

  2. نظر توسط رفا در ۲۶ آذر, ۱۳۸۶ ۷:۱۳ ق.ظ

    خدایا. پس کی میشه از دست این پایان ترم ها خلاص بشیم؟

  3. نظر توسط مَمُسن در ۲۶ آذر, ۱۳۸۶ ۸:۱۳ ب.ظ

    ۶ سال داریم هی امتحان می دیدیم امتحان و کنکور پشت سر هم سر هم سر هم … اینقدر غر نمی زنیم….
    رفیق تو هم اینقدر جواب نده تا ببینی من کی از رو می رم!!!
    گفتی می خوام رو ابرا همدم ستارها شم…

  4. نظر توسط مَمُسن در ۲۷ آذر, ۱۳۸۶ ۳:۱۸ ق.ظ

    رفیق هنوزم بی صبرانه منتظر دیدن من در مقطع دکترا هستی؟؟ اگه هنوزم هستی واسم دعا کن شب یلدا اولین مرحله از این راهه “آزمون ریاضی”….
    بهار پشت زمستون پس از …

  5. نظر توسط علی جلال در ۲۷ آذر, ۱۳۸۶ ۱۲:۵۴ ب.ظ

    بازآ بازآ که روی بر قدمانت بگستریم

  6. نظر توسط امین. در ۲۸ آذر, ۱۳۸۶ ۷:۴۸ ب.ظ

    چه زود می گذرد شیرینی لحظات شلوغی.در میان انبوهی نور و صدا در کنار تو ،در کنار هم قطاران در کنار عشق.آه که چه مستی را تجربه کردم.لذتی را بردم به پهنای لبی سرخ که نوازش می کند سیگاری با طعی گس.
    پاینده باشی دوست.
    یا حق.

  7. نظر توسط bndbkz در ۳۱ شهریور, ۱۳۸۷ ۲:۰۳ ق.ظ

    ebznzfcekkkspzonshhqdjmigksztp

RSS نظرات ترک بک

ارسال نظر

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۷ / ۲۵

نمایشگاه کامپیوتر، غرفه ۱۲۰، گستره فناوری سیکا…
اینترنت وایرلس، جاوید و یه تجربه جدید…
تا ۲۷ام اینجاییم…

نظرات : یک نظر

دم ظهر، خسته، گشنه، استاد محترم هم نیومده… یکی از طرف من چندتا فحش بده. اینجا خانواده نشسته D:

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۷ / ۰۹

آخ اگه شاهچراغ بطلبه…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و همیشه به شدت اعتقاد دارم زندگی مثل یک موج سینوسیه. گاهی بالای بالایی، گاهی به کلّه میخوری زمین…
فقط خودم میدونم که الان کجای نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر