سلام…

سلام. بعد از حدود ۲ماه…
دست و دلم به نوشتن نمی‌رفت. اما باید می‌آمدم و تشکر می‌کردم؛ از همه دوستان هم‌دلی که با بودنشان تحمل این اتفاق تلخ را برایم ساده کردند…
بابا رفت. تلخ ولی آرام. شاید هیچ وقت مرگ را اینقدر نزدیک ندیده بودم. هنوز باور نمی‌کنم که آن نگاه آرام دیگر با من نیست. دیگر نیست تا وقتی از خانه بیرون می‌روم آرام پشت سرم زمزمه کند: فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین…
و از صمیم قلب ممنونم از همه‌ی دوستانم. دوستانی که وقتی به خانه رسیدم تا برای آخرین بار با پدر خداحافظی کنم، همه‌شان بودند. آمدند تا آغوش گرمشان مرهم این زخم باشد…
دوستانی که فهمیدم با داشتنشان، حتی در تاریک‌ترین شب زندگی‌ام تنها نیستم…

برگشته‌ام تهران. دوباره سر کار و زندگی و درس. حمید عزیز لطف کرد و چند روزی به یک سفر خوب مهمانم کرد. ۵ روز به ارمنستان سفر کردم و حالم بهتر شد. حالا به زندگی برگشتم. برگشتم با چند تصمیم اساسی! خوشحالم که حمید و محسن (که چند صباحیست میهمان ماست) از تغییرات من راضی هستند. باید کم کم کودکی را پشت سر گذاشت. باید کم‌کم یاد گرفت که تب تند زود به عرق مینشیند. باید یاد گرفت که وسعت باید در نگاه من باشد، نه در چیزی که به آن می‌نگرم…

و تو!
کسی که حتی وقت نداشتی در بدترین شب‌های زندگی‌ام هم‌دل من باشی! ببخش که دروغ گفتم. به خودم دروغ گفتم. ببخش که از تو برای خودم یک بت ساخته بودم. ببخش که فکر می‌کردم تو هیچ نقصی نداری. غافل از اینکه تو هم یک انسان هستی.درست مثل بقیه. نه! باز هم دارم اشتباه می‌کنم: تو حتی مثل بقیه هم نبودی که دیگران در بدترین شرایط بودند و تو نه…
پس با احترام میروم. با خداحافظی. و نه با امید دیدار… که دیگر هیچ وقت حاضر نیستم خودم را اینطور خاک کنم. حالا نوبت قد کشیدن من است. بدون حجاب و سایه…
حالا میروم تا “مرد” باشم و “انسان” و البته آزاد و آزاده…

بامداد چهارشنبه، چهاردهم آذرماه ۱۳۸۶خورشیدی
یا علی مددی

۱۱ نظر

  1. نظر توسط محسن رحمتیان در ۱۴ آذر, ۱۳۸۶ ۱۰:۴۴ ق.ظ

    سلامی
    همیشه تجربه‌های آدمها انقدر زود به زود تکرار می شه که آدم مرتب هی خودش رو می‌بینه که دوباره داره بلند می شه .
    همیشه بودن در کنار وحید ناظمی برام این حسن رو داشته که بودن با خودم رو مرتب و شکننده تجربه می کنم .
    یا علی مددی . . .

  2. نظر توسط اردلان در ۱۴ آذر, ۱۳۸۶ ۱۲:۱۰ ب.ظ

    سلام وحید جان
    در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد
    این رو مرور زمان بهت نشون میده امیدوارم گیرشون نیفتی
    راستی از VIEW چه خبر جیگر
    :))

  3. نظر توسط ممسن در ۱۴ آذر, ۱۳۸۶ ۳:۳۲ ب.ظ

    رفیق فکر کنم سر چوب پاره (سرخ شدن) نزدیکه !!! بچه ها احوالت و می پرسن

  4. نظر توسط میم در ۱۵ آذر, ۱۳۸۶ ۱۲:۰۶ ق.ظ

    سلااااام, نمی دونی چقدر خوشحال شدم وقتی کامنتت رو دیدم… موفق باشی داداش گلم…

  5. نظر توسط سایه در ۱۵ آذر, ۱۳۸۶ ۱:۲۵ ق.ظ

    سلامی از یک غریبه
    خیلی متاثر شدم بابت این اتفاق دلخراش و خوشحالم بابت اینکه عزمتون رو جزم کردید و خواستید که دوباره شروع کنید (خواستن توانستن است)
    انشالله که دیگه زود به زود آپ کنید
    در دلم آرزوی آمدنت می میرد
    رفته ای اینک اما
    آیا باز می گردی؟؟
    چه تمنای محال
    خنده ام می گیرد!!

  6. نظر توسط نیلو در ۱۵ آذر, ۱۳۸۶ ۱۰:۴۴ ق.ظ

    سلام عمو وحید. کجا بودی؟ دلمون ۱۰۰۰ راه رفت.
    خوشحالم که برگشتی. ۱۰۰۰تا بوس

  7. نظر توسط عطسه گمشده در ۱۵ آذر, ۱۳۸۶ ۲:۳۳ ب.ظ

    و نه اینگونه محال که دلم رنگ غمی جانکاه است
    و چه دلگیر … چه دیر … ماهی ام تنگ دلش بی آب است !!!!

    خوب شد که وقت آمدن رسید…

    یا علی مددی!

  8. نظر توسط سیگار و اسپرسو در ۱۷ آذر, ۱۳۸۶ ۱۲:۲۴ ق.ظ

    سلام رفیق… مهمون من یا توش اصلن مهم نیست… اما بدم نمیاد پیش هم تو همون کافه بشینیم و پکی بزنیم و گپی…
    شاد زی…

  9. نظر توسط ایمان در ۱۸ آذر, ۱۳۸۶ ۱۰:۴۰ ق.ظ

    علی همیشه یارت…

  10. نظر توسط لی لی در ۲۰ آذر, ۱۳۸۶ ۱:۱۶ ق.ظ

    سلام وحید جان
    دلم خیلی برات تنگ شده
    ایشالا به زودی ببینمت

  11. نظر توسط آزاده در ۲۱ آذر, ۱۳۸۶ ۷:۰۴ ب.ظ

    هووووووووووووووووووووووووی
    چیکار به اسم من داری؟؟؟

RSS نظرات ترک بک

ارسال نظر

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۷ / ۲۵

نمایشگاه کامپیوتر، غرفه ۱۲۰، گستره فناوری سیکا…
اینترنت وایرلس، جاوید و یه تجربه جدید…
تا ۲۷ام اینجاییم…

نظرات : یک نظر

دم ظهر، خسته، گشنه، استاد محترم هم نیومده… یکی از طرف من چندتا فحش بده. اینجا خانواده نشسته D:

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۷ / ۰۹

آخ اگه شاهچراغ بطلبه…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و همیشه به شدت اعتقاد دارم زندگی مثل یک موج سینوسیه. گاهی بالای بالایی، گاهی به کلّه میخوری زمین…
فقط خودم میدونم که الان کجای نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر