آن شب قدر…

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعهء پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند

التماس دعا
یا علی مددی

۳ نظر

  1. نظر توسط ممسن در ۱۴ مهر, ۱۳۸۶ ۲:۲۲ ب.ظ

    سلام گفتم شاید آف چک نمی کنی ولی پستت که اپدیت میشه می فهمم که تو نت می ایی…..و حالت خوبه!! برای همین نمی پرسم خوبی؟؟؟!!
    باشه داداش باشه موفق باشی…..

  2. نظر توسط ممسن در ۱۷ مهر, ۱۳۸۶ ۲:۱۷ ب.ظ

    وحید جان واسه شنبه من و آمیرزا می خواهیمبریم سینما می ایی؟
    منتظر خبرت هستم.

  3. نظر توسط wow gold در ۲۹ مهر, ۱۳۸۷ ۸:۰۹ ب.ظ

    I know some wow gold in wow.

RSS نظرات ترک بک

ارسال نظر

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۷ / ۲۵

نمایشگاه کامپیوتر، غرفه ۱۲۰، گستره فناوری سیکا…
اینترنت وایرلس، جاوید و یه تجربه جدید…
تا ۲۷ام اینجاییم…

نظرات : یک نظر

دم ظهر، خسته، گشنه، استاد محترم هم نیومده… یکی از طرف من چندتا فحش بده. اینجا خانواده نشسته D:

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۷ / ۰۹

آخ اگه شاهچراغ بطلبه…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و همیشه به شدت اعتقاد دارم زندگی مثل یک موج سینوسیه. گاهی بالای بالایی، گاهی به کلّه میخوری زمین…
فقط خودم میدونم که الان کجای نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر