اولنگون ور گـِلِ دنیا…

برگشتم کرمان. ۲-۳ روزه. باید انتخاب واحد می‌کردم و شهریه دانشگاه می‌پرداختم و چندتا کار دیگه. حالا که کارها تموم شده، به شدت احساس بطالت می‌کنم. این روزها منم و یک خط ADSL گازوییلی و یک عالمه بیکاری و بی‌حوصلگی…
بانو هم که قربونش برم! فکر نکنم اصلاً بدونه جناب مرحوم کجاست و در چه حاله… (که البته اونم عیب نداره! ما به یادشیم)
احساس میکنم بد فرم آویزونم. به قول کرمونیا اولنگون ور گل دنیا…
آی عالیجناب ترده… به دادم برس!

یا علی مددی

پ.ن. یک دوست عزیز، یک مرد مهربان، یک هنرمند…
بابک دبستانی عزیز رفت. اینقدر زود که هیچ کس باور نمیکنه. دلم میخواد فقط یک دروغ باشه…
حیف که مرگ تلخ ترین حقیقته…
بابک عزیز : روحت شاد

۷ نظر

  1. نظر توسط عطسه گمشده در ۲۶ شهریور, ۱۳۸۶ ۱۲:۲۳ ق.ظ

    خدا زیادش کنه این خط ADSL شما رو D:

    یا علی مددی!

  2. نظر توسط محفوظ در ۲۸ شهریور, ۱۳۸۶ ۱۰:۱۶ ق.ظ

    تو که بابک دبستانی رو تا حدودی خوب می شناختی در بار ه اش بنویس، روحش شاد

  3. نظر توسط عطسه گمشده در ۲۸ شهریور, ۱۳۸۶ ۲:۲۴ ب.ظ

    شمما فقط در دسترس باش قضیه حله! :D یا علی مددی!

  4. نظر توسط میم در ۳۱ شهریور, ۱۳۸۶ ۱:۰۶ ب.ظ

    سلام. خوش آمدی!

  5. نظر توسط میم در ۳ مهر, ۱۳۸۶ ۱۲:۲۵ ب.ظ

    ۱۹۱ سانتی متر؟! بی خیال!
    حالا چرا برگشتی؟ مگه کلاسات شروع نشده؟

  6. نظر توسط سید عامر حسینی در ۲۲ مهر, ۱۳۸۶ ۱۰:۵۸ ب.ظ

    من بابک را نمیشناسم ولیتویماه محرم ایم عزادارى شناختمش و بر حسب اتفاق وقتی عکسشو درروزنامه دیدم خیلى ناراحت شدم لاکننمیشناختمش ولی در ایم محرم میدیدمش و برخوردی هم باش داشتم

    فقط همینو میتونم بکم باباک جان دوستت دارم

  7. نظر توسط بهرام مجدزاده در ۲۲ آذر, ۱۳۸۶ ۱۱:۵۴ ب.ظ

    بابک پسرعمه من بود . حدود چهاذ ماه و خرده ای از من بزرگتر بود . ما با هم بزرگ شدیم و بابک نزدیکترین من بود . شما که بابکو می شناختین می دونین گفتن در موردش که کی بود و چه جوری بود بی فایده است . بابک را باید می دیدی
    روحش شاد

RSS نظرات ترک بک

ارسال نظر

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۷ / ۲۵

نمایشگاه کامپیوتر، غرفه ۱۲۰، گستره فناوری سیکا…
اینترنت وایرلس، جاوید و یه تجربه جدید…
تا ۲۷ام اینجاییم…

نظرات : یک نظر

دم ظهر، خسته، گشنه، استاد محترم هم نیومده… یکی از طرف من چندتا فحش بده. اینجا خانواده نشسته D:

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۷ / ۰۹

آخ اگه شاهچراغ بطلبه…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و همیشه به شدت اعتقاد دارم زندگی مثل یک موج سینوسیه. گاهی بالای بالایی، گاهی به کلّه میخوری زمین…
فقط خودم میدونم که الان کجای نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر