آن مرد آمد…

الهی شکر. بالاخره آمد. یک ماه و نیم بود که ندیده بودمش. بدجور دلتنگش بودم. الان اینجاست. همینجا. کنار من نشسته. همان شانههای افتاده و همان لبخندههای آرام و همان نگاههای مهربان.
آرامش غریبی دارم. برادرم نیست، ولی برادر وار دوستش دارم…
نشستهایم. صدای تار در خانه پیچیده. دلنشین، مثل نگاهش.
چقدر حرف برای گفتن داریم. حرفهای شیرینی کنار فنجانهای تلخ قهوه…
دوستش دارم…
یا علی مددی
۴ نظر
ارسال نظر



حالا نمی شد بدون کوفت ما رو بدرقه کنی؟ خیالی نیست!
مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
پس به احترام دوست مشترک عزیزمان لینک دادم. چاکر حافظ و دوستاش هم هستیم دربسسست!
چه تفاهمی, منم کرمانی هستم.
ای بابا! ها!!! منم دوستش می دارم!
به نظر آشنا می رسن !