آن مرد آمد…

mohsen.jpg
الهی شکر. بالاخره آمد. یک ماه و نیم بود که ندیده بودمش. بدجور دلتنگش بودم. الان اینجاست. همینجا. کنار من نشسته. همان شانه‌های افتاده و همان لبخنده‌های آرام و همان نگاه‌های مهربان.
آرامش غریبی دارم. برادرم نیست، ولی برادر وار دوستش دارم…
نشسته‌ایم. صدای تار در خانه پیچیده. دلنشین، مثل نگاهش.
چقدر حرف برای گفتن داریم. حرف‌های شیرینی کنار فنجان‌های تلخ قهوه…
دوستش دارم…

یا علی مددی

۴ نظر

  1. نظر توسط مَتَتی در ۱۳ شهریور, ۱۳۸۶ ۸:۳۷ ق.ظ

    حالا نمی شد بدون کوفت ما رو بدرقه کنی؟ خیالی نیست!
    مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم
    هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
    پس به احترام دوست مشترک عزیزمان لینک دادم. چاکر حافظ و دوستاش هم هستیم دربسسست!

  2. نظر توسط میم در ۱۳ شهریور, ۱۳۸۶ ۱۰:۲۰ ب.ظ

    چه تفاهمی, منم کرمانی هستم.

  3. نظر توسط مرتضی در ۱۴ شهریور, ۱۳۸۶ ۱:۳۹ ق.ظ

    ای بابا! ها!!! منم دوستش می دارم!

  4. نظر توسط عطسه گمشده در ۱۵ شهریور, ۱۳۸۶ ۱:۱۳ ب.ظ

    به نظر آشنا می رسن !

RSS نظرات ترک بک

ارسال نظر

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۷ / ۲۵

نمایشگاه کامپیوتر، غرفه ۱۲۰، گستره فناوری سیکا…
اینترنت وایرلس، جاوید و یه تجربه جدید…
تا ۲۷ام اینجاییم…

نظرات : یک نظر

دم ظهر، خسته، گشنه، استاد محترم هم نیومده… یکی از طرف من چندتا فحش بده. اینجا خانواده نشسته D:

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۷ / ۰۹

آخ اگه شاهچراغ بطلبه…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و همیشه به شدت اعتقاد دارم زندگی مثل یک موج سینوسیه. گاهی بالای بالایی، گاهی به کلّه میخوری زمین…
فقط خودم میدونم که الان کجای نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر