شیراز پر غوغا شدست از فتنه‌ی چشم خوشت…

hafezie.jpg

۳۶۵ روز گذشت. ۱سال…
انگار دیروز بود. از پله‌های حافظیه بالا می‌رفتم. بغض را رها کردم. اختیار اشک دست من نبود.
مثل همیشه حوض را دور زدم و توی یکی از ایوان‌های جنوبی نشستم. چراغ‌هایش از پشت شمشادها سوسو می‌زدند. چقدر آشنا بود. تکه‌ای که از زمین نبود. آسمانیِ آسمانی…
کتاب را به دستش دادم. از چشم‌هایم نیت را خواند… زیاد کار سختی نبود…

منم که شُهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیـده نیـالـوده‌ام به بـد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن

دلم برای آن خاک تنگ شده
یا علی مددی

بدون نظر

بدون نظر

RSS نظرات ترک بک

ارسال نظر

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۷ / ۲۵

نمایشگاه کامپیوتر، غرفه ۱۲۰، گستره فناوری سیکا…
اینترنت وایرلس، جاوید و یه تجربه جدید…
تا ۲۷ام اینجاییم…

نظرات : یک نظر

دم ظهر، خسته، گشنه، استاد محترم هم نیومده… یکی از طرف من چندتا فحش بده. اینجا خانواده نشسته D:

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۷ / ۰۹

آخ اگه شاهچراغ بطلبه…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و همیشه به شدت اعتقاد دارم زندگی مثل یک موج سینوسیه. گاهی بالای بالایی، گاهی به کلّه میخوری زمین…
فقط خودم میدونم که الان کجای نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر