شیراز پر غوغا شدست از فتنهی چشم خوشت…

۳۶۵ روز گذشت. ۱سال…
انگار دیروز بود. از پلههای حافظیه بالا میرفتم. بغض را رها کردم. اختیار اشک دست من نبود.
مثل همیشه حوض را دور زدم و توی یکی از ایوانهای جنوبی نشستم. چراغهایش از پشت شمشادها سوسو میزدند. چقدر آشنا بود. تکهای که از زمین نبود. آسمانیِ آسمانی…
کتاب را به دستش دادم. از چشمهایم نیت را خواند… زیاد کار سختی نبود…
منم که شُهرهی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیـده نیـالـودهام به بـد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
دلم برای آن خاک تنگ شده
یا علی مددی
بدون نظر
بدون نظر
ارسال نظر


