درون یک آینه…

ayene.jpg

ساعت ۱۲:۳۰ شب بود. مثل هر شب مشغول وبگردی بودم که تلفن خونه زنگ خورد. به برادر محترم گفتم CallerID رو نگاه کن ببین کیه. پیش شماره رو نگاه کرد و گفت : با تو کار دارن…
خودش بود. باورم نمیشد. همون صدای گرم و مهربون قدیمی. گپی زدیم و درددل و باز غر زدن‌های من من‌باب دلتنگی…
پرسید: این روزها کتاب چی رو دستته.
گفتم: مدتیه درگیر تفکر دکتر سروش هستم.
پرسید: درون یک آینه… رو خوندی؟
پرسیدم : از کیه؟…
اسم نویسنده رو که گفت، یادم اومد سالهای مدرسه، دنیای سوفی رو از این نویسنده خوندم…
امروز عصر رفتم شهرکتاب. کتاب رو گرفتم و دنبال کارهام رفتم. ۱۲ شب که رسیدم خونه، با جین افتادم روی تخت و کتاب رو از توی کیفم درآوردم. اولین بار بود که قبل از تموم کردن یک کتاب، سراغ کتاب جدیدی رفتم . نفهمیدم کی به صفحه آخر رسیدم. تموم که شد کتاب رو روی صورتم گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم… بوی آشنایی بود…

یا علی مددی

۲ نظر

  1. نظر توسط جاوید در ۳۰ مرداد, ۱۳۸۶ ۳:۳۰ ب.ظ

    انگار اگخ من برای تو کامنت نذارم هیشکی این دور و بر پیداش نمیشه !
    پس :‌ :-&

  2. نظر توسط جاوید در ۳۰ مرداد, ۱۳۸۶ ۳:۳۹ ب.ظ

    اگه *

RSS نظرات ترک بک

ارسال نظر

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۷ / ۲۵

نمایشگاه کامپیوتر، غرفه ۱۲۰، گستره فناوری سیکا…
اینترنت وایرلس، جاوید و یه تجربه جدید…
تا ۲۷ام اینجاییم…

نظرات : یک نظر

دم ظهر، خسته، گشنه، استاد محترم هم نیومده… یکی از طرف من چندتا فحش بده. اینجا خانواده نشسته D:

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۷ / ۰۹

آخ اگه شاهچراغ بطلبه…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و همیشه به شدت اعتقاد دارم زندگی مثل یک موج سینوسیه. گاهی بالای بالایی، گاهی به کلّه میخوری زمین…
فقط خودم میدونم که الان کجای نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر