درون یک آینه…

ساعت ۱۲:۳۰ شب بود. مثل هر شب مشغول وبگردی بودم که تلفن خونه زنگ خورد. به برادر محترم گفتم CallerID رو نگاه کن ببین کیه. پیش شماره رو نگاه کرد و گفت : با تو کار دارن…
خودش بود. باورم نمیشد. همون صدای گرم و مهربون قدیمی. گپی زدیم و درددل و باز غر زدنهای من منباب دلتنگی…
پرسید: این روزها کتاب چی رو دستته.
گفتم: مدتیه درگیر تفکر دکتر سروش هستم.
پرسید: درون یک آینه… رو خوندی؟
پرسیدم : از کیه؟…
اسم نویسنده رو که گفت، یادم اومد سالهای مدرسه، دنیای سوفی رو از این نویسنده خوندم…
امروز عصر رفتم شهرکتاب. کتاب رو گرفتم و دنبال کارهام رفتم. ۱۲ شب که رسیدم خونه، با جین افتادم روی تخت و کتاب رو از توی کیفم درآوردم. اولین بار بود که قبل از تموم کردن یک کتاب، سراغ کتاب جدیدی رفتم . نفهمیدم کی به صفحه آخر رسیدم. تموم که شد کتاب رو روی صورتم گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم… بوی آشنایی بود…
یا علی مددی
۲ نظر
ارسال نظر



انگار اگخ من برای تو کامنت نذارم هیشکی این دور و بر پیداش نمیشه !
پس : :-&
اگه *