بازگشت…
یکم: برگشتیم از سفر. چند روزی گرما خوردیم و تن به آب دریا دادیم. غذای شمالی خوردیم و وسط شالیزارهای سبز مخملی شلنگ تخته انداختیم. جای همه دوستان و دشمنان نداشتهمان خالی… عکسهایش را کمکم میگذلریم “اینجا” ببینید که از قدیم گفتهاند وصفالعیش، نصفالعیش!
دویّم: بنده خدایی یک شبه آخرین جلد مجموعه هریپاتر را خوانده بود و محظوظ(درست نوشتم؟ املاش همینه؟) شده بود و این رکورد رو توی وبلاگش گذاشته بود. یک بنده خدای دیگری هم برایش به طعنه کامنت گذاشته بود که : زرد!
ذهن نداشته ما هم همچین بگی نگی درگیر شد که این زردیّت که ما اتهامش را مثل نقل و نبات به همدیگر میزنیم اصلاً از کجا آمده؟ برایم جالب بود وقتی دیدم شخص A نشریات زرد(ببینید! خودم هم دارم متهم میکنم) میخواند و شخص B به او نسبت زرد بودن میدهد. شخص B پای سریال یانگوم زار زار گریه میکند و شخص C که خودمان باشیم به او نسبت زرد بودن میدهیم. شخص D هم که عاشق باخ و موتزارت است، وقتی ما با ولوم ماکزیمم با ابی نعره میکشیم به ما میگوید زرد و قسعلیهذا…
نه عزیز دلم… وقتی شما به چیزی علاقه نداری، نسبت زرد بودن به خلقالله نده…
سیّم: تنها نیستیم. محسن* آمده و آن یکی محسن هم به زودی میآید. فعلاً که ایام به کام است. لالله الحمد…
چهارم: از آسمان یک آرشیو فیلم ایرانی در حال نزول بود که تلپ افتاد روی سر ما. ما هم که چندی فقط با سینمای آمریکای جهانخوار لاس زده بودیم؛ میخواهیم بنشینیم به فیلم دیدن. فقط جای کارن** خالیست که فیلم دیدن باهاش میچسبد!
چهارم: دلتنگی همچنان برقرار است. مادر و بانو و …
یا علی مددی
*محسن از دوستان دوران راهنمایی و دبیرستان. دانشجوی دوره ارشد مهندسی صنایع دانشگاه صنعتی شریف
**کارن از دوستان دههی ۸۰ به اینور. دانشجوی عمران و عشق فیلم و سینما و البته پایه فیلم دیدن
۴ نظر
ارسال نظر



:-&
رسیدن به خیر .. شما باشید یا نباشید که به هر حال ما شما را در نمی یابیم!!!
راستی تهرانم… چه حیف
یا علی مددی!
:-&:-&
:-&:-&:-&