سربالایی
شیب کوچه ساسان بدجور تند بود. سوپرمارکت سر فرعی هفتم بود و خونه، سر فرعی هفدهم. دوتا پاکت خرید توی دستاش محکم کرد و زیر لب یه یاعلی گفت و راه افتاد…
ساسان پیاده رو نداشت. یعنی داشت، ولی خیلی کم عرض بودن. با اون دوتا کیسه خرید بزرگ نمیتونست توی پیاده رو راه بره. بغل ساسان رو گرفته بود و توی اون شیب تند بالا میرفت. لعنتی؛ ماشین ها دوطرف کوچه پارک کرده بودند. جاهایی مجبور بود بره وسط کوچه. به خاطر شیب کوچه چه ماشینهایی که به طرف بالا میرفتند، چه اونهایی که پایین میومدند سرعت داشتند. توی یه لحظه نزدیک بود یک زانتیا زیرش بگیره. خودش رو کشوند بغل خیابون. زیر لب چیزی گفت و دوتا کیسه خرید رو زمین گذاشت. از توی یکی از کیسهها بسته شکلات تلخی رو که خریده بود بیرون آورد. بازش کرد. یک تکه شکلات تلخ به دهن گذاشت. از چهار ستون بدنش عرق میریخت. شیب تند و وزنش که تازگی زیاد شده بود دست به دست هم داده بودند و حسابی نفسش رو در آورده بودند. با خودش فکر کرد -اگه هنوز سیگار میکشیدم که دیگه یک قدم هم نمیتونستم راه برم…
سیزدهم رو رد کرد. میخواست بره به طرف دکه و یک روزنامه هم بگیره. ولی هرچی با خودش کلنجار رفت دید نمیتونه. کمکم آپارتمانش رو از دور میدید. یه نفس عمیق کشید و راهش رو ادامه داد. یک BMW مثل برق از کنارش گذشت. خندش گرفته بود. یاد ماشین خودش افتاد که الان تو تعمیرگاه بود. هیچوقت فکر نمیکرد بیماشینی اینقدر سخت باشه…
رسید سر هفدهم. ۱۵قدم بیشتر تا در مجتمع فاصله نداشت. کامش هنوز تلخ بود. دلش یک تکه شکلات دیگه خواست. ولی صبر کرد. پشت در مجتمع ایستاد. خواست کیسهها رو زمین بذاره تا کلید رو از جیبش دربیاره که یکی از همسایهها به قصد بیرون اومدن در رو باز کرد. به پهنای صورتش خندید. اولین بار بود از بابت همکف بودن آپارتمانش احساس رضایت میکرد. پلهها رو بالا رفت و پشت در آپارتمانش ایستاد. اینجا دیگه مجبور بود کلیدها رو در بیاره…
پشتش مثل ناودان شده بود. خیسِ خیس. کیسهها رو پشت در ول کرد. خودش هم نشست؛ پشت در…
یک تکه شکلات تلخ به دهن گذاشت…
تهران-اردیبهشت۸۶
۳ نظر
ارسال نظر



دقیقا وضعم همینطوریه … یه سربالایی با شیب تند
از نفس افتادم ولی دلم یه تکه شکلات شیرین می خواد…!!
یا علی مددی!
ولی کاش روزنامه رو خریده بود .
ببخشید آقا ، این آپارتمان تون رو نمی فروشین ؟
خیلی با کلاسه !!! خیابون ساسان و چه میدونم از این داستان ها !!!
ولی خوشکل بود. و همونقدر پوچ که دلت می خواست باشه . . .
مثل شکلات تلخ و مثل بالا رفتن از ساسان زیر آفتاب گزنده
یا علی مددی