آرامش…

مادر محترم از سفر برگشتن و همراهشون آرامش و لبخند هم برگشت…
حسّ خوبی دارم. آرومم. دیگه دلم بیخودی شور نمی‌زنه. حالا با خیال راحت کتاب می‌خونم، با خیال راحت چشمام رو میبندم و آرزو میکنم که همیشه کنارمون باشند…

یا علی مددی

۳ نظر

  1. نظر توسط عطسه گمشده در ۱۹ تیر, ۱۳۸۶ ۳:۰۷ ب.ظ

    چون خواستم یه چیزی گفته باشم اما چیزی نداشتم یه چیزه بی ربط می گم…

    همیشه در دلش بود… مثل سکوت بر زبانش
    حرف زد … دلش شکست.

    حالا شما هی به ما سر نزن به قول اون بالاییه زیاد مهم نیست..
    ما که سر می زنیم!!!

  2. نظر توسط جاوید در ۲۰ تیر, ۱۳۸۶ ۳:۰۳ ب.ظ

    اوهووووووووووووو ! عناصر سوخته از این کارا هم بلدن ؟‌
    کتاب ؟
    تو که شونصد ماهه داری ارمیا رو میخونی ! :D

  3. نظر توسط wow gold در ۲۴ مهر, ۱۳۸۷ ۱:۳۱ ب.ظ

    We have been an ebay power seller and paypal confirmed seller of wow gold for years.

RSS نظرات ترک بک

ارسال نظر

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۷ / ۲۵

نمایشگاه کامپیوتر، غرفه ۱۲۰، گستره فناوری سیکا…
اینترنت وایرلس، جاوید و یه تجربه جدید…
تا ۲۷ام اینجاییم…

نظرات : یک نظر

دم ظهر، خسته، گشنه، استاد محترم هم نیومده… یکی از طرف من چندتا فحش بده. اینجا خانواده نشسته D:

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۷ / ۰۹

آخ اگه شاهچراغ بطلبه…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و همیشه به شدت اعتقاد دارم زندگی مثل یک موج سینوسیه. گاهی بالای بالایی، گاهی به کلّه میخوری زمین…
فقط خودم میدونم که الان کجای نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر