مادر…

بیشتر از یک هفته‌ست که مادرم رو ندیدم. وقتی توی ایستگاه بوسیدمش، اصلاً حواسم نبود که روز مادر قراره پیش هم نباشیم. بغض غریبی دارم؛ شاید یک جور دلتنگی…
حس غریبی‌ست حسّ نبودن مادر : بغض، عجز، تنهایی…
دعا کنیم باشند. همیشه باشند، که لحظه‌ای نبودنشان، مثل جدا کردن آب از ماهی‌ست…
یا علی مددی

۲ نظر

  1. نظر توسط عالیجناب ترده در ۱۴ تیر, ۱۳۸۶ ۵:۴۴ ب.ظ

    دروغ میگی مثل چی …
    من که میدونم از نبودن ننت ذوق مرگ شدی .
    تازه شاکی هم هستی که چرا دارن زود بر میگردن … ها

  2. نظر توسط رفا در ۱۵ تیر, ۱۳۸۶ ۵:۲۸ ب.ظ

    راست میگی. من میفهمم تا حدودی داری چی میگی.
    ولی این “عالیجناب ترده” چی میگه؟ راست میگه؟

RSS نظرات ترک بک

ارسال نظر

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۷ / ۲۵

نمایشگاه کامپیوتر، غرفه ۱۲۰، گستره فناوری سیکا…
اینترنت وایرلس، جاوید و یه تجربه جدید…
تا ۲۷ام اینجاییم…

نظرات : یک نظر

دم ظهر، خسته، گشنه، استاد محترم هم نیومده… یکی از طرف من چندتا فحش بده. اینجا خانواده نشسته D:

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۷ / ۰۹

آخ اگه شاهچراغ بطلبه…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و همیشه به شدت اعتقاد دارم زندگی مثل یک موج سینوسیه. گاهی بالای بالایی، گاهی به کلّه میخوری زمین…
فقط خودم میدونم که الان کجای نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر