لطفاً حرفتان را پس بگیرید

سلام.
حدود چند ماهه که یک Talk Show به اسم شب شیشهای از شبکه ۵ در حال پخشه و حتماً میدونید که حسابی سروصدا بهپا کرده و مجری این برنامه حسابی معروف شده و چپ و راست در حال مصاحبه کردن با این روزنامه و اوم مجلهست. شماره خرداد ماه مجله قدیمی و معتبر فیلم هم مصاحبهای با مجری این برنامه داشت که هانیه توسلی این مصاحبه رو تقبل کرده بود… توی متن این مصاحبه، رشیدپور مرتکب اشنباهی شد که من تحت هیچ شرایطی نتونستم ازش بگذرم. به همین خاطر متن زیر رو نوشتم و از اونجایی که میدونم متنش خیلی عصبیه و مجله فیلم تحت هیچ شرایطی زیر بار چاپش نمیره، تصمیم گرفتم اون رو توی وبلاگ خودم بذارم.
پیشاپیش از اینکه لحن متن کمی از آرامش بهدوره، عذر خواهی میکنم…
شما را به نمایندگی از طرف همه افرادی که تفکری مثل شما دارند، مخاطب میگیرم. گفتگوی شما را در شماره خرداد ماه مجله فیلم خواندم. هنوز متن به نیمه نرسیده بود که یک جمله از شما، زخم کهنهای را دوباره تازه کرد…
آقای رشیدپور، چه کسی و طبق چه آماری میگوید افرادی که ساکن تهران هستند، صرفاً به خاطر پایتخت نشینی، “تحصیلکردهتر” و “باشناختتر” هستند؟ آن هم مردم عادی. (نقل به مضمون: ماهنامه فیلم، شماره۳۶۳، صفحه۴۵) چه شاهدی باعث شده شما و تعداد قابل توجهی از افراد این نکته را باور کنید؟ این گفته شما به هیچ وجه قابل توجیه نیست. کاری به برنامه به قول خودتان پرمخاطب شما ندارم. میخواهم این گفته شما را بهانه کنم و باوری که سالهاست در ذهن جامعه ما حک شده بشکنم.
آقای رشیدپور و دوستان عزیز دیگر. لطفاً کمی فراتر خود را هم نگاه کنید. کجای دنیا تمام موجودیت یک کشور در پایتخت آن کشور خلاصه میشود؟ اگر فرانسه فقط با پاریس شناخته میشود، پس کن و نیس چه هستند؟ اگر انگلستان فقط در لندن خلاصه شود پس منچستر و لیوروپول چه معنایی دارند؟
آقایان و خانمهای تحصیل کرده و با شناخت، حدوداً از ابتدای سال ۸۶ مهمان شهر پر زرق و برق شما هستم؛ ولی نفهمیدم منظور شما از این مردم عادی باشناخت همان عروسکهای خوش آب و رنگ پیادهروهای تجریش و ونک هستند که منتهای شناختشان مارک شلوار جینشان است، یا آن مردان خط خطی و نقاشی شدهای که پلیس، نیمه شب، آفتابه به گردن جلوی دوربین خبرنگاران و مردم نمایششان میداد؟…
آقای رشیدپور و سایر دوستان گرامی؛
لطفاً سری به دانشگاههای شهر قشنگتان بزنید و ببنید چند درصد از دانشجوهای دانشگاه تهران و پلیتکنیک و شریف، از بین همان شهروندان درجه۲ شهرستانی هستند. وقتی این کار را کردید، لطفاً نگاهی هم به دانشگاه شیراز و فردوسی مشهد و صنعتی اصفهان و شهید باهنر کرمان بیاندازید. مطمئنم به نتیجهای میرسید که به خاطر حرفتان مجبور به عذرخواهی میشوید. واقعآً نمیدانم چه فاکتوری باعث شده تا این حس برتری در شما ساکنین تهران بوجود بیاید. البته حق را به شما میدهم. در کشوری که نبض تمام رویدادها، از سیاسی گرفته تا فرهنگی و هنری، در پایتخت آن میزند، داشتن چنین تفکری برای ساکنان آن پایتخت دور از انتظار نیست.
آقای رشیدپور عزیز:
شاید برایتان جالب باشد اگر بدانید من با اینکه فعلاً ساکن تهران هستم، اما برنامه شما و بهرام رادان را یک هفته بعد از دوستان ساکن شهر خودم (با فاصلهای ۱۰۰۰کیلومتری از تهران) دیدم. آنها برنامه را زنده دیدند و من مجبور شدم آنرا دانلود کنم.
دوست عزیز، نگاهی به تقویمتان بیندازید. در هشتمین سال قرن ۲۱ هستیم. حالا دیگر داشتن ماهواره و اینترنت سرعت بالا، حکم داشتن یک رادیوی ترانزیستوری و یک چراغقوه خانگی را دارد. الان دیگر در شهرستانی که شما اسمش را هم نشنیدهاید، یک دانشآموز ۱۳ساله، تحقیق درس علوم را از طریق وب پیدا میکند. لطفاً فکر نکنید چون ساکن تهرانید انسان به روز تری هستید.
دوست خوبم:
از شما که با لپتاپ و وب و کلید F5 سروکار دارید، تمنا دارم سری به فرومهای تخصصی فارسی (که کم هم نیستند) بزنید. اعضا هر فروم، زیر اسمشان، محل سکونتشان را هم نوشتهاند. ایمان دارم که شرمنده میشوید. تخصصی ترین تاپیکها را بچههایی نوشتهاند که فیلد محل سکونتشان با نام زیبای Tehran تزئین نشده. از عکاسی بگیرید تا طراحی وب و چه و چه…
حتماً میخواهید ادعا کنید اگر وب فارسی در این چند ساله پیشرفتی داشته، تمام و کمال کار بچههای “با شناخت” تهران بوده؟
متاسفانه طرز تفکر شما به خود بعضی از افراد ساکن شهرستانهای دیگر هم سرایت کرده. سالها پیش وقتی مجموعه پاورچین از شبکه پنجم پخش میشد، شبکه محلی هم با تاخیر شروع به پخش این سریال کرد. (به صورت کپی شده از شبکه تهران و با کیفیتی که بیننده را یاد فیلمهای هندی روی نوارهای Betamax میانداخت). پخش سریال ناگهان بدون هیچ توضیحی قطع شد. وقتی با روابط عمومی صدا و سیمای مرکز استان تماس گرفتم و دلیل خواستم میدانید چه جوابی شنیدم؟ چون سطح فرهنگ شما از مردم تهران پایین تر است، نمیتوانیم بقیه سریال را پخش کنیم…
آقای رشیدپور:
گفتهاید مردم عادی ساکن تهران “تحصیلکردهتر” هستند؟!!! به خدا از هر زاویهای جمله شما را نگاه کردم منظورتان را نفهمیدم. یعنی تهرانیها همه MsC و PhD دارند و شهرستانیها با مدرک سیکل نیمبندشان، روزگار میگذرانند؟ مطمئنم حتی اسم افرادی مثل “دکتر صداقتکیش” و “پرفسور رجبعلیپور” به گوشتان نخورده. کاش قبل از گفتن این جمله کمی (فقط کمی) فکر کرده بودید…
آقای مجری، خانم بازیگر:
مدتی میهمان کلانشهر شما بودم. به جرات میتوانم بگویم ۱۰ منطقه از مناطق شهری شما رو خوب گشتم. گاهی پیاده، گاه با تاکسی و مترو و گاه با ماشین خودم. با افراد “تهرانی” زیادی هم سروکله زدم. میدانید، مردم شما در قبال این به قول شما “باشناختتر” شدن، خیلی چیزها را از دست دادهاند. جوانان متروپولیس شما، تی-شرت Puma و جین Mavi را با شاملو و خرمشاهی عوض کردند. افراد “تحصیلکردهتر” شما، دست به دست چرخاندن فیلم روابط خصوصی افراد را به دیدن خونبازی و MatchPoint ترجیح میدهند. ذائقه جوانهای بهروز شما، موسیقی پر از ناسزای به اصطلاح رپ فارسی را بیشتر میپسندد تا “سرود مهر” و “ساز خاموش”.
دلم میخواهد شما را دعوت کنم به شهر من (که جزء کلانشهرهای ایران هم نیست) بیایید. نه تنها شما، که همه افرادی که این باور عجیب را دارند. دلم میخواهد بیایید و ببینید آنجا اگر چند جوان در کافیشاپ مینشینند، به جای دود کردن سیگار و بافتن مهملات و قرقره کردن کلماتی که حتی نمیتوانند آن را برای ۲بار پیاپی صحیح تلفظ کنند(قسم میخورم خودم شاهد این وقایع در یک کافه لوکس در تهران بودم)، در چه موردی بحث میکنند. دلم میخواهد بیایید و ببینید چهطور به جای بالا و پایین کردن جردن، شش هفت نفر جلوی یک مانیتور ۱۵اینچی جمع میشوند و آخرین اثر اسکورسیزی را میبینند. دلم میخواهد بیایید و ببینید چطور نشریاتی که سرشان به تنشان میارزد، فقط ۲ روز روی پیشخوان روزنامهفروشیها هستند…
همین هفته به شهر خودم برمیگردم. جایی که بینهایت سوژه ناب برای عکاسی دارم و هزاران انسان بکر، که هنوز تفریحشان کتاب خواندن است و آرامششان در لبخند زدن.
آقای رشیدپور، خانم توسلی
جشنواره فجر، نمایشگاه بینالمللی کتاب، خیابانهای قشنگ، ماشینهای چند ده میلیونی و شبکه پنج مال شما؛
کویر، شاهنعمتالله، دف، سهتار و یک آسمان ستاره مال ما…
من نیم در خور این مهمانی
“با شناختتر بودن” و “تحصیلکردهتر بودن” شما را ارزانی
دوستان عزیز، توهم بامزهای دارید.
لطفاً حرفتان را پس بگیرید.
خرداد ۸۶
وحید ناظمی
۷ نظر
ارسال نظر



واقعا خوشم اومد. همین پاریسی که مثال زدی باید گفته بشه که جوانهای فرانسوی جوانهای پاریسی را با کلمه ی (پاغی گو) یا “سوسول پاریسی” اسم میبرن.
من هم واقعا نمیدونم این شهر پر زرق و برگ که هرچه دارد و ندارد از شهرستانی هاست چرا همه توی اون از شهرستانی ها به عنوان افرادی “تحصیلات و شعورات و درک پایین تر” یاد میکنند.
واقعا همون جا خیلی قشنگه
هیچ کدوم از حرفایی که زدی استناد نداره و با ارزش محسوب نمیشه.
چه قدر دانشجوی شهرستانی در تهران داریم ؟ امار بده ؟ از کجا میدونی که تهرانی ها بیشتر نیستن ؟
فروم ها - دانشمندان تمام اینها بر پایه نظر شخصی تو هست در حالی که برای اثبات اینکه بهترین یا بیشترین کار شهرستانی هاست باید مدرک ارائه بدی نه اینکه این همه شهرستانی دانشمند داریم ! اتفاقا امار نشون میده که اگه نسبت بین تعداد تحصیل کرده ها و جمعیت منطقه بگیریم تهران با سواد تره.
خیلی اتفاقی وبلاگت را خواندم. تا حد زیادی با نظرت موافقم. بخاطر می آورم تو شهر خوب ما، مشهد از وقتی بچه بودیم به بچه های تهران بچه سوسول و خالی بند می گفتیم. اصولا هر وقت هم یکی می خواست فحش بدهد می گفت: بچه تهرونی، یعنی همه جوره مشکل داری. چند سالی را به عنوان دوره فوق لیسانس و سربازی مجبور بودم در تهران بمانم. بسیاری از خیابانهای مهم و مکانهای مثلا هنر پرور را مشاهده کردم که نمی دانم چه حکمتی است اطراف این مکانها همیشه به جایی دیگر وصل می شود که افراد عادی از رفتن به آن ابا داراند.مثلا تئاتر شهر چسبیده به پارک دانشجو مرکز تجمع همجنس بازان و موزه هنر های معاصر متصل است به پارک لاله که یکی از مراکز فحشا و توزیع مواد مخدر تهران است. البته مطمئن هستم تهرانی ها به داشتن چنین مکانهایی افتخار می کنند و آنها را جزئی از برتریهایشان نسبت به شهرستانی ها می دانند. اصولا از این نظر کم نمی آورند.من هم بهتر است خاطره ای را از تهران بگویم. روزی که پس از سالها به همراه همسرم و فرزند خردسالم برای دیدن یکی از دوستانم (که البته او هم تهرانی نیست و مجبور بوده بخاطر کار در تهران ساکن باشد) به تهران رفته بودیم در میدان راه آهن مجبور شدم در مورد مسیر اتوبوس داخل شهر از فردی سوال کنم. طرف دهن که باز کرد فهمیدم معتاد است. اولین سوالی که کرد این بود، بشه (بچه) شهرستانی؟ گفتم این به تو چه ربطی داره؟ گفت: حالا. و بعد با غرور و تفاخری که انگار به موجودات دون پایه نگاه می کند جواب ما را داد. همسرم که فرهنگی و لیسانس مدیریت آموزشی است و از این رفتار او تعجب کرده بود همیشه چیزی را در آستین برای پاسخگویی دارد(البته من قبلا در مورد این رفتار مغرورانه تهرانی ها در مقابل شهرستانی ها برایش صحبت کرده بودم). دست کرد توی کیفش و یک اسکناس دو هزار تومانی درآورد. طرف معتاد ما گل از گلش شکفت و نگاه سرشار از تشکر و سپاسی را داشت. از این رفتار همسرم کاملا متعجب شده بودم. چون معمولا ما کمکهایمان را جمع می کنیم و به موسسات خیریه ای که می شناسیم پرداخت می کنیم. حالا او می خواست به این معتاد پول بدهد. بطرفش رفت. فرد معتاد گفت: خانم قابلی نداشت، ممنونم، خیلی لطف دارین. همسرم به فرد معتاد که رسید گفت: آقا برو کنار. فرد معتاد با تعجب در حالیکه دستش را دراز کرده بود یک قدم عقب رفت. خانمم جلو رفت و پول را در صندوق صدقاتی که پشت سر فرد معتاد بود انداخت. در این لحظه من از خنده ترکیدم. بنده خدا معتاده هم دستش را دراز کرده بود می گفت: حالا شی می شد می دادیش به ما.اقرار می کنم بعدا تا حدی هم از این رفتارمان احساس گناه می کردیم.
چه میتواند باشد مرداب
چه میتواند باشد جز جای تخمریزی حشرات فساد
افکار سردخانه را جنازههای بادکرده رقم میزنند
نامرد، در سیاهی
فقدان مردیاش را پنهان کرده است
و سوسک… آه
وقتی سوسک سخن میگوید
چرا توقف کنم؟
…
مرا به زوزهی دراز توحش چهکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلأ گوشتی چهکار
مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گلها میدانید؟
دارند نفس هایشان را از ما جدا می کنند…
بی آنکه بدانند این اکسیژن حضور ماست که آنها را زنده نگه داشته است!!!
اینم یه جمله از مادر عروس.
حرف حق که جواب نداره مگه نه؟؟؟
راستی میلم به دستت(دستتون) رسید؟
نمی دونم چرا اونموقع سایتتون باز کردم اون شکلی بود هول کردم یه دفه.
کلی باهاتون کار دارم واسه ساختن وبلاگم.. خط تلفنم مشکل داره دارم به مرز جنون می رسم.. سرعتم زیر صفر!!!!
آهای سانسور چی ! دوباره اتفاقی از تو وبلاگت رد شدم. تو که دم از حرف حساب میزنی چرا نظرات دیگرون رو پاک میکنی. فقط ادعا…
آقای مرد نتنها همینی که هست ناراحتی برو سرت را بزن تو دیوار