صبر

ساعت ۶:۳۰ - صبح از خواب بیدار میشی ، یادت می افته که امروز روز تولدته ! شیرجه میری رو موبایلت خبری نیست…
ساعت ۹صبح - تا حالا حدود ۱۰ نفر زنگ زدن و تولدت رو تبریک گفتن اما هنوز خبری نیست…
ساعت ۱۲ - هربار که موبایلت زنگ میخوره به خودت میگی خودشه اما هنوز خبری نیست …
ساعت ۲۳:۵۹ - خیلی ها زنگ زدن ، خیلی ها SMS فرستادن ، خیلی ها هم اومدن ، خیلی ها هم کادو دادن اما هنوز خبری نیست…

ساعت : یک دقیقه بامداد روز ۱۹ فروردین. بیست و سومین سالروز تولدت هم گذشت …

۲ نظر

  1. نظر توسط جاوید در ۳۰ فروردین, ۱۳۸۶ ۲:۱۲ ق.ظ

    هنوزم اینجوری فکر میکنی ؟!
    با وجود بنیانی شدن!

  2. نظر توسط رفا در ۵ اردیبهشت, ۱۳۸۶ ۵:۵۷ ق.ظ

    میتونم بگم تنها دلیلی که دوست ندارم تاریخ تولدم رو کسی بدونه همینه. چون حداقل به خودم میگم. کسی نمیدونه. به همین دلیل کسی زنگ نمیزنه. البته شاید من در مورد بلاگت فکر اشتباه میکنم

RSS نظرات ترک بک

ارسال نظر

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۷ / ۲۵

نمایشگاه کامپیوتر، غرفه ۱۲۰، گستره فناوری سیکا…
اینترنت وایرلس، جاوید و یه تجربه جدید…
تا ۲۷ام اینجاییم…

نظرات : یک نظر

دم ظهر، خسته، گشنه، استاد محترم هم نیومده… یکی از طرف من چندتا فحش بده. اینجا خانواده نشسته D:

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۷ / ۰۹

آخ اگه شاهچراغ بطلبه…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و همیشه به شدت اعتقاد دارم زندگی مثل یک موج سینوسیه. گاهی بالای بالایی، گاهی به کلّه میخوری زمین…
فقط خودم میدونم که الان کجای نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر