۱۱۴۷۲۷۰۷۲۲۵۱۱۴۶۵۵۵
پروانه ای در مشت…
دلم گرفته. دلم بدجور گرفته. خودم میدونم چه مرگمه… ولی حتی به نزدیکترین دوستم نمیتونم بگم. حتی تو این وبلاگ لعنتی نمیتونم بنویسم… خدا رحمت کنه هدایت رو :
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد ، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد ، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند…
نه؛ با این چیزها هم سبک نمیشم… دفتر شعر جنتی عطایی رو بر میدارم؛ میخونم و گوش میدم:
قریه تا قریه اشک
ستاره تا ستاره سرد
غریبه تا غریبه ترس
مترسک تا مترسک درد
مثل تصویر ماه تلخ تبعیدی
که رو تالاب این پسراهه افتاده
مثل این ساکت دلگیر آواره
که تن واکرده رو دلتنگی جاده
مارو با قطره ی اشکی
میشه لرزوند و ویرون کرد
مارو با بوسه شعری
میشه ترانهبارون کرد
تو این بیداد پهناور
تو این شبراهه سرتاسر
نه یک دست و نه یک آغوش
نه یک سنگ و نه یک سنگر
پناهی نیست جز آواز
رفیقی نیست جز دیوار
کجایی ای چراغ عشق
منو از سایه ها بردار
مثل پروانه ای در مشت
چه آسون میشه ما رو کشت
دلم گرفته؛ دلم بدجور گرفته…
…
..
بدون نظر
بدون نظر
ارسال نظر



