۱۰۸۶۱۱۹۱۲۲۰۹۷۱۹۶۳۱
غزلگریه…
پاره های سکوتت منجمدم می کند. و زلال اشکهای آشنایت،زندگی را،تنها زندگی را می خواند. تو لجوج ترین بغضی که در گلو می پیچد و تکرار میشود. آن دو پاره لرزان را خوب می خوانم ،با تمام معجزه ی نگفتن ات، چه قدر صادق اند. می خواهمت، بی صدا، مبهم.
غریب و کوچک من، در آن سوی راه بی غریق، سبک پیش می روی؛ و من در این سو، به امتداد جای پای تو مبهوتم.
شعور شعر من در ک مبهم اندوهی است که با توان آهنین سپیدت حمل می شود.
بیا؛می دانی؟ همه چیز می گذرد. و تو همچنان تکرار میشوی و من در تکرارت محو.
“سمیرا”
…
..
بدون نظر
بدون نظر
ارسال نظر


