۱۰۸۴۵۲۳۴۴۹۰۵۸۶۳۴۸۴

کنکووووور!
امسال ۷تا دوست پشت کنکوری دارم. میدونم که این روزای آخر خیلی نفس گیرهستن. میدونم، چون خودم ذره ذره این روزا رو زندگی کردم.
دوستای خوبم: رها، شاهین، ترانه، رضا، لاله، محسن و مریم :
از صمیم قلب براتون آرزوی موفقیت و شادکامی میکنم. امیدوارم فردا روشن تر از امروز باشه. روشنتر و آفتابی.
این متن رو هم از وبلاگ هادی عزیز برداشتم. (خداکنه ازم حق کپی رایت نخواد). امیدوارم خوشتون بیاد.

صبح یک روز تعطیل
کسالت غمباری است. این روزها؛ تعطیل بودن و نبودن هیچ فرقی نمی کند. تا کنکور ۵۶ روز بیشتر نمانده و من هنوز نیم بیشتر کتابهایم را حتی دست هم نزده ام. شاید گفتن این که صبح کسالت باری است اشتباه بود. صبح نا امید کننده ای است. مثل همه صبح های تکراری دیگر. فردا؛ روز تولد باب دیلون است و من به عشق موزیک از خواب بیدار شدم.

فردای صبح روز تعطیل
خسته کننده؛ بیهوده و کشدار. مثل همه روزها. ۵۵ روز تا کنکور باقیمانده و من باز هم به کتابهایی فکر میکنم که نخوانده مانده اند و اعصابم را خراب میکند.باید برای این اراده فکری بکنم. احساس تنبلی و عذاب وجدان با هم قاطی شده و حالم را به هم میزند. خسته ام….

پس فردای صبح روز تعطیل
امروز؛ درس را تعطیل کردم و با پدر رفتیم کوه. خیلی خوش گذشت. چند تا نفس عمیق کافی بود تا همه چیز روبراه شود. ۵۴ روز به کنکور مانده و من فکر میکنم حتما می توانم شاخ غول را بشکنم. از خودم خجالت میکشم که غرق این کسالت تا این حد عقب افتاده ام. ولی از فردا جبران میکنم. الان هنوز خستگی کوه در تنم مانده…

۵۶ روز بعد از یک روز تعطیل
روز عجیبی بود. امروز کنکور دادم. هنوز باور نمیکنم که بالاخره تمام شد. اما تمام شد. الان انسان آزادی هستم که می توانم مانند پروانه پرواز کنم.

حدود ۱۲۰ روز بعد از یک روز تعطیل
بهترین روز زندگیم. من کنکور قبول شدم. مهندسی علف شناسی دانشگاه آزاد واحد ممول شهر! نمی دانم کجاست؛ نمی دانم چه رشته ای قبول شده ام. فقط می دانم که بالاخره مهندس می شوم. پدرم از ذوق نزدیک بود سکته کند. خانه ما هم الان شلوغ است. همه فامیل آمده اند تبریک بگویند. باید بروم پیش مهمانها…

چهار سال بعد از یک روز تعطیل
بالاخره از دست این رشته لعنتی و این شهر لعنتی خلاص شدم. این بار که به خانه برگردم؛ دیگر نیازی نیست نگران تمام شدن تعطیلات باشم. اگر در این دفتر ننویسم که در این چهار سال پوستم کنده شد؛ حتما عقده ای می شوم. این روزهای آخر نفسم بالا نمی آمد. زندگی در یک خانه دانشجویی کثیف و کوچک دیوانه کننده است. حالا که از شر دانشگاه خلاص شدم؛ واقعا خوشحالم؛ خیلی خوشحالتر از روزی که کنکور قبول شدم. به خودم قول داده ام دیگر هیچوقت دور و بر این شهر و آن دانشگاه کذایی پیدایم نشود. پدرم با یکی از اقوام دورمان که مدیر کل یک اداره بزرگ است؛ صحبت کرده و قرار است خیلی زود بروم سر کار….

پنج سال بعد از یک روز تعطیل
یک سال است این آقای مدیرکل که از اقوام دور پدرم است؛ بدقولی میکند. هنوز نتوانسته ام کاری پیدا کنم. از این خانه نشینی بی انتها خسته شده ام. از بس روزنامه خواندم و پای تلفن نشستم تا کاری پیدا کنم؛ خسته شده ام….

سالها بعد از یک روز تعطیل
کسالت غمباری است. این روزها؛ تعطیل بودن و نبودن هیچ فرقی نمیکند. از بیکاری خسته شدم و دوباره می خواهم کنکور بدهم. این بار اگر حواسم را جمع کنم حتما رشته بهتری قبول می شوم. تا کنکور ۵۶ روز باقیمانده و من هنوز نیم بیشتر کتابهایم را حتی دست هم نزده ام. شاید گفتن اینکه صبح کسالت باری است کمی اشتباه باشد. صبح نا امید کننده ای است. مثل همه صبح های تکراری دیگر. فردا روز تولد باب دیلون است و من به عشق موزیک از خواب بیدار شدم….

..

بدون نظر

بدون نظر

RSS نظرات ترک بک

ارسال نظر

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۷ / ۲۵

نمایشگاه کامپیوتر، غرفه ۱۲۰، گستره فناوری سیکا…
اینترنت وایرلس، جاوید و یه تجربه جدید…
تا ۲۷ام اینجاییم…

نظرات : یک نظر

دم ظهر، خسته، گشنه، استاد محترم هم نیومده… یکی از طرف من چندتا فحش بده. اینجا خانواده نشسته D:

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۷ / ۰۹

آخ اگه شاهچراغ بطلبه…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و همیشه به شدت اعتقاد دارم زندگی مثل یک موج سینوسیه. گاهی بالای بالایی، گاهی به کلّه میخوری زمین…
فقط خودم میدونم که الان کجای نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر