۱۰۸۰۹۱۲۰۶۴۷۲۲۸۷۹۷۹

سیزده بدر…

نحسی سیزده امسال منو گرفت. جاتون خالی (موندم بگم باشه یا نباشه)، با اقوام پدری رفتیم سیزده بدر. همه چیز به خوبی و خوشی پیش میرفت که دخترعموها پیشنهاد کوه دادند. ما هم شال و کلاه کردیم و راهی شدیم. همه چیز به خوبی و خوشی پیش میرفت تا هوس کردیم از بالای کوه سنگهای بزرگ رو پایین بندازیم و از غلطیدنش لذت ببریم! تا اینکه…
یه سنگ از زیر پای من در رفت و من در یک لحظه هیچ تکیه گاهی جز دست چپم نداشتم. تمام وزنم رو (که در اثر پرخوری های عید حسابی بالا رفته بود) روی دست چپم انداختم. از شانس طلایی من هم درست زیر دستم، سنگی بود که انگار از تجمع هزاران سوزن عمودی ساخته شده بود. حالا تا من چطور بالای کوه خونریزی دستم رو بند آوردم بماند، ولی از سیزده بدر امسال یه ماهیچه کف دستِ آش و لاش برام یادگاری موند و یه مچ ضرب دیده…
سال خوبی داشته باشید!

..

بدون نظر

بدون نظر

RSS نظرات ترک بک

ارسال نظر

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۷ / ۲۵

نمایشگاه کامپیوتر، غرفه ۱۲۰، گستره فناوری سیکا…
اینترنت وایرلس، جاوید و یه تجربه جدید…
تا ۲۷ام اینجاییم…

نظرات : یک نظر

دم ظهر، خسته، گشنه، استاد محترم هم نیومده… یکی از طرف من چندتا فحش بده. اینجا خانواده نشسته D:

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۷ / ۰۹

آخ اگه شاهچراغ بطلبه…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و همیشه به شدت اعتقاد دارم زندگی مثل یک موج سینوسیه. گاهی بالای بالایی، گاهی به کلّه میخوری زمین…
فقط خودم میدونم که الان کجای نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر