۱۰۷۸۹۹۱۶۵۸۴۳۰۴۰۲۲۳
نرم نرمک میرسد اینک بهار…
دم سال نو که میشه، درست مثل بچه کوچولوها ذوق میکنم. یکی از دوستام سر به سرم میذاشت و میگفت: دوباره بهار اومد و تو فکر لباس نو و عیدی افتادی ؟
خداییش هم راست میگفت؛ دلم میخواد وقتی سال نو میشه، همه چیز منم نو باشه. دیشب رفتم در یه عطاری و کلی تخم شاهی خریدم، امروز هم همش رو تو ظرفهای کوچولو کاشتم…
دوتا ماهی گُلی هم دارم که خیلی با مزه هستن. ماهی های پارسال تا پاییز زنده موندن. اینها هم، اینجور که فعلاً سر حالن، حالا حالاها مهمون خودم هستن.
فقط یه چیز خوب نیست، دلم واسه همکلاسی هام تنگ شده. تازه ۳هفته بود که با هم آشنا شده بودیم. حالا دوباره تا یک ماه دیگه، همدیگه رو نمی بینیم. ۶تا پسر و ۲۷تا دختر که واقعاً گروه فهمیده و باکلاسی هستن.
راستی: روزای آخر سال همه ما به فکر خودمون هستیم… یادمون نره کسانی هم هستند که توانایی خرید یه لباس نو رو ندارن… هر چی باشه، بنی آدم اعضای یک پیکرند…
یا حق
…
..
بدون نظر
بدون نظر
ارسال نظر


