۱۰۷۲۸۲۴۲۳۱۸۱۴۶۶۹۸۶
ز مثل زندگی، ز مثل زلزله
جمعه ۵/۱۰/۸۲
ساعت پنج و نیم با تکان شدیدی از خواب میپریم.حسین دوست دوران دبیرستان مهمان من است.مادرم میپرد توی چارچوب و داد میزند : زلزله…
۷:۳۰ صبح
مثل بهت زده ها جلوی تلویزیون نشسته ایم. باورمان نمیشود. مادرم گریه میکند. وسط گریه هایش میفهمم که میگوید ارگ ویران شده. فکر میکنم نفس کشیدن را فراموش کرده ام. بم، ستاره تمدن جهان، به تلی از خاک تبدیل شده.
۱۰:۳۰ صبح
همه کرمانیها، حتی استاندار هم نمیتواند خود را کنترل کند. هرچه به ظهر نزدیکتر میشویم خبرها تلخ تر میشود و هق هق ها بلندتر. شبکه خبر تمام کوشش خود را به کار میگیرد تا اخبار فاجعه را پوشش دهد.بعد از مدتها بغضم میترکد. خجالت را کنار میگذارم و های های گریه میکنم
۱ظهر
حتی فکر نهار خوردن هم فکر مسخره ایست. تصاویر خیلی دردناک هستند. کودکی که پدر و مادرش را صدا میزند. مادری که کنار جنازه دو فرزندش نشسته و به سر و سینه خود میزند.
تا غروب چیزی تغییر نمیکند.
۷شب
دلم طاقت نمی آورد. باید از خانه بیرون بروم. میترسم خانه نشینی دیوانه ام کند. با زندایی ام که پزشک است تماس میگیرم. میپرسم کجاست و آیا به کمک نیاز دارد ؟ فقط داد میزند که بیا بیمارستان “کرمان درمان” و تلفن را قطع میکند از تعجب زبانم بند میآید. بیمارستان «کرمان درمان» چند ماه است که کاملاً تخلیه شده و از ساختمان آن هیچ استفاده ای نمیشود.
میخواهم آژانس بگیرم و به بیمارستان بروم. میگوید که سرویس ندارد. اصرار میکنم که حتماً بفرستد.
۲۰ دقیقه انتظار به ۲۰ سال میماند.
۸شب
فاصله خانه تا بیمارستان که حدود ۱۰ دقیقه بیشتر نیست، ۴۵ دقیق طول میکشد. ترافیک بیداد میکند.
چراغهای بیمارستان، بیمارستانِِِ کاملاً تخلیه شده، همه روشن هستند. وارد بیمارستان میشوم. راهرو و کلینیک و CCU یکی شده. همه جا روی تخت و زمین، مجروح خوابیده. همه میدوند.
زندایی ام را پیدا میکنم. میگوید اگر میخواهی مفید باشی برو و ساعت ۱۲ نیمه شب به بعد بیا؛ آن موقع نیرو نیاز داریم.
از بیمارستان بیرون میزنم اما هوای خانه رفتن ندارم.خودم را به بیمارستان ارتش میرسانم. دنبال همسایه مان که پزشک ارتش است میگردم. خودش و پسرش را که هم سن و سال خودم است پیدا میکنم. هر دو از خستگی روح به تن ندارند.
می ایستم به کمک؛ کارتنهای دارو کم کم میرسند. ما هم گوشه ای از کار را میگیریم. اینجا منظم تر است.
دکتر، ساعت ۱۲ ما را به خانه میفرستد. میگوید به خانه بروید، انرژی جمع کنید و فردا ۶صبح اینجا باشید. دیگر مجروح نمی آورند. میگویند به خاطر تاریکی و سردی هوا جستجوی اجساد و مجروحین موقف شده و انتقال مجروحین فردا از سر گرفته میشود.
شنبه ۶/۱۰/۸۲/ ۲بامداد
تازه به خانه رسیده ام و جلوی تلویزیون دراز کشیده ام که با زنگ تلفن از جا میپرم. حسین همان دوستی که شب گذشته مهمانم بوده پشت خط است: صدایش میلرزد و میگوید: با یک تیم پزشکی راهی بم هستیم. میآیی ؟
قلبم زود تر از زبانم جواب میدهد.
۳بامداد
حسین پیدایش میشود. مادرم از زیر قرآن ردم میکند. با ماشین دنبال برادر حسین و دوتا از دوستانش که هر سه پزشک هستند میرویم و بعد راهی خانه حسین میشویم. فکر میکردم همان نیمه شب با ماشین راهی بم میشویم. اما فعلاً باید منتظر باشیم.
۶بامداد
به همت پدر حسین که از مقامات استان است و از لحظه زلزله حتی یک دقیقه آرام نداشته، قرار است با هلیکوپتر برویم.
راهی پایگاه هوایی کرمان میشویم.
۷:۳۰ صبح
سوار یک هلیکوپتر پر سر و صدای شنوک میشویم. به غیر از تیم پزشکی ما، بقیه خبر نگار هستند؛ ایرانی و خارجی.وقتی شنوک بالای بم میرسد، نمیتوانم جلوی اشکهایم را بگیرم.
۹:۳۰ صبح
هلیکوپتر توی فرودگاه بم مینشیند. باورم نمیشود این صحنه ها رو فقط توی فیلم دیده ام. یک فرودگاه با شیشه های شکسته، پر از مجروح و پروازهای هر ۳۰ثانیه یک بار.
یک پزشک اشنا پیدا میکنیم و خواهش میکنیم ما را به بیمارستان برساند تا ما هم گوشه ای از کار را بگیریم. سوار یک آمبولانس میشویم. توی راه یکی از بچه ها اشک میریزد، یکی با چشمان بسته زیر لب دعا میخواند و من فکر میکنم پیش این تراژدی خوفناک، چیزهایی که تلویزیون نشان میدهد یک کمدی مسخره است.تنها چیزی که سالم مانده خیابانهای آسفالت و نخلهای سبز هستند.حتی یک بنای سالم نمیتوانید پیدا کنید.
برایمان توضیح میدهند که تنها کسر کوچکی از ویرانه های شهر تفحص شده.بوی مرگ توی خیابانها موج میزند. از کنار یک زمین چمن فوتبال رد میشویم، گوشه زمین جنازه ها کنار هم ردیف شده اند.از راننده آمبولانس میخواهیم کنار یک خیابان بایستد. با بچه ها وسط یک ویرانه میرویم. گروهی از بچه های بسیج تمام تلاش خود را میکنند تا شاید جنازه ای بیابند. در حالی که چند نفر از اهالی ان خانه ( که حالا تلی از خاک شده بود) دور یک کنده نیمسوز جمع شده بودند و گریه میکردند.
تا چشم کار میکند توی پیاده روها جنازه است. خیلی سخت است ببینی یک عضو خانواده کنار جنازه بقیه اعضا خانواده اش نشسته و زار میزند.
۱۰:۳۰
به بیمارستان میرسیم. هرچند نمیتوان گفت از بیمارستان چیزی باقی مانده. مجروحان عموماً سرپایی هستند. کسانی که جراحت عمیق داشته اند به کرمان و شیراز و اصفهان و زاهدان و دیگر شهرهای نزدیک فرستاده شده اند. توی بیمارستان تاب نمیآوریم. اینجا مجروح زیادی نیست که کمکشان کنیم. پیاده راهی شهر میشویم. توی خیابان بیمارستان یکی از بچه های حلال احمر جلوی ما را میگیرد و میپرسد پزشک هستیم ؟ وقتی جواب مثبت مارا میشنود خواهش میکند که کمپ پزشکی او را تحویل بگیریم. بیچاره از یک ساعت پس از زلزله اینجا بوده و هنوز یک ثانیه استراحت نکرده. به طرف کمپ حرکت میکنیم.
۱۲ ظهر
توی راه یک وانت جلویمان را میگیرد. یک پدر و مادر با هق هق التماس میکنند که بچه هایمان زیر آوارند. کمک کنید جنازه هایشان را بیرون بیاوریم…
اینجا امید مرده. اینجا مرگ حکومت میکند.
بچه ها با چشمهای خیس سوار وانت میشوند. ما را به محله ای میبرند که قدیمی است و خانه ها همه خشت و گلی. حتی یک دیوار سالم نمانده. کم کم بوی پوسیدگی اجساد را میتوان حس کرد. حتی یک بیل نداریم که خاک را کنار بزنیم. بچه ها با دست به جان خاکها میافتند.
یک لحظه کمر راست میکنم. به سمت چپ و راستم نگاهی میاندازم. تا کیلومترها فقط خاک است و خاک. من یک هفته پیش اینجا بودم. اما آن شهر به این ویرانه ها هیچ شباهتی ندارد.
مادری که همراهش بودیم گریه میکند و میگوید: اینجا خانه ام بود، این بغل خانه خواهرم بود. حالا کجا هستند ؟ بچه هایم کو ؟
اینجا دیگر نه نان به درد میخورد نه پتو. اینجا بیل میخواهیم و جرثقیل. جنازه ها را که پیدا میکنیم طاقت بچه ها طاق میشود و از ویرانه ها بیرون میآییم.مادر داغدیده فقط دعایمان میکند. از میان ویرانه هایی که حالا کوچه و خانه را یکی کرده است بیرون میآییم تا به خیابان اصلی میرسیم. اتومبیلی سوارمان میکند تا دوباره به بیمارستان برویم.
۱:۳۰ بعد از ظهر
توی راه، درِ یک خانه دختر و پسر نوجوانی ایستاده اند. جلوی ماشین را میگیرند و طلب ماسک و دارو میکنند. گویا پدر و مادر نیمه جان خود را از زیر آوار بیرون کشیده اند. توی اشک چشمانشان میتوان برق شادی را دید.
سر خیابان بیمارستان پیاده میشویم. بچه ها زود تر از من وارد محوطه بیمارستان میشوند. وقتی میخواهم وارد بیمارستان بشوم، خبرنگاری را می بینم که به زبان انگلیسی و با یک تلفن ماهواره ای گزارش لحظه به لحظه میدهد. وقتی بیمارستان را صبح ترک میکردیم همانجا دیده بودمش. از دق دلی که داشتم شروع میکنم به داد زدن. به انگلیسی هر چه از دهانم در میآید بار آن خبرنگار بدبخت میکنم. به انگلیسی دست و پا شکسته، آدرس همانجایی را میدهم که جنازه پیدا کرده بودیم و او را سرزنش میکنم که به جای دیدن ویرانه ها، در بیمارستان ایستاده.
دنبال بچه ها میدوم. تصمیم گرفته اند به کرمان برگردند. به عنوان پزشک ، آنجا مفیدتر هستند.
توی بیمارستان همان خبر نگار را میبینم که با کسی فارسی حرف میزند. وقتی میفهمم ایرانیست کمی گیج میشوم.
۳ بعد از ظهر
ماشینی پیدا میکنیم تا به طرف کرمان حرکت کنیم. دیگر هیچ کداممان حوصله حرف زدن نداریم. سوار میشویم و از وسط ویرانه های سیاه بم، به طرف جاده خروجی حرکت میکنیم.
آخرین صحنه ای که یادم است یک خانه کاملاً ویران بود که وسط حیاط آن یک درخت نارنج مثل عروس ایستاده بود رنگ نارنجی تند میوه هایش هر چشمی را خیره میکرد.جلوی ویرانه، مادری دختر زیر آوار مانده اش را صدا میزد و با شیون میگفت : مگر نمیخواستی تا عید صبر کنی و بعد نارنجها را بچینی ؟ حالا من جواب این درخت را چه بدهم ؟
تا کرمان چشمهایم را بستم….
…
..
.
بدون نظر
بدون نظر
ارسال نظر


