۱۰۷۱۰۹۰۰۰۳۶۴۵۰۲۸۶۶
گفتگو با خدا
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم.
خدا پرسید : پس تو میخواهی با من گفتگو کنی ؟
من در پاسخ گفتم : اگر وقت دارید.
خدا خندید : وقت من بینهایت است …
در ذهنت چیست که میخواهی بپرسی ؟
پرسیدم : چه چیز انسانها شما را متعجب میکند ؟
خدا پاسخ داد : کودکی شان.
…این که آنها از کودکی شان خسته میشوند، عجله دارند که بزرگ شوند،
و بعد دوباره پس از مدتها، آرزو میکنند که کودک باشند.
…این که آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست آورند،
و بعد حاضرند تمام پولشان را بدهند تا دوباره سلامتی از دست رفته شان را باز یابند.
…این که با اضطراب به آینده مینگرند و حال را فراموش میکند،
بنا بر این نه در حال زندگی میکنند، نه در آینده.
…این که آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند،
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.
دستهای گرم خدا دستهایم را گرفت و برای مدتی سکوت کردیم…
من دوباره پرسیدم :
به عنوان یک پدر، میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
خدا گفت :
بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،
همه کاری که آنها میتوانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
…بیاموزند که درست نیست خودشان را با کسی مقایسه کنند.
…بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم،
اما سالها طول میکشد تا آن زخمها التیام یابند.
…بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد،
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.
…بیاموزند که انسانهایی هستند که آنها را دوست دارند،
فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند.
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفتگو متشکرم.
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند ؟
خداوند لبخند زد گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم، همیشه…
…
..
.
بدون نظر
بدون نظر
ارسال نظر


