۱۰۶۹۷۱۲۷۴۵۹۸۱۴۴۸۵۱
آری سهراب
چشمها را شستم ، جور دیگر دیدم
باز هم عشق قدیمی که صدا را زِ گلویم دزدید
باز هم لاله سرخی که به هنگام وداع ،
روی گیسوی سیاهش خندید…
باز آن کاسه آبی که به هنگام سفر
پشت ارّابه زرین نگاهش رقصید…
چشمها را شستم
دور فواره جاوید اساطیر زمین رقصیدم
رفتم از کاج بلندی بالا، تا ببینم اینبار
خانه دوست کجاست…
گشتم و گشتم و گشتم اینبار
دوست را من دیدم
که به سمت گل تنهایی عشقم پیچید…
دو قدم مانده به گُل
گرمی دست نجیبش را
روی دستان پر از ماتم خود حس کردم…
مانده بودم که چرا او نپرسید از من
خانه دوست کجاست؟…
آری او پیدا کرد
خانه ای را که به دنبالش بود.
…
..
.
بدون نظر
بدون نظر
ارسال نظر


