۱۰۶۴۰۸۴۰۴۰۶۶۸۰۷۰۰۱
برگی از دفتر خاطرات حاج غلامحسین
…بالاخره سود آخر سال حجره رو حساب کردم.بدون اینکه چیزی به عیال مربوطه بگم، رفتم توی یکی از این آژانسهای مسافرتی و برای یک تور فرانسه ثبت نام کردم…
شنیده بودم که فرانسوی ها خیلی مبادی آداب هستند. من هم سعی میکردم آدم مودبی باشم. روز اول توی رستوران هتل پشت میزی تک و تنها نشسته بودم. دختر ظریف و زیبایی با موهای طلائی و چشمان آبی آمد و سر میز مجاور نشست،نگاهی به سرتا پای من انداخت و قبل از هر کار لبخندی زد و سری به علامت عظیم تکان داد و گفت :
Bon appetit
من هم فکر کردم دارد خودش را معرفی میکند خیلی محترمانه سری تکان دادم و گفتم :
حاج غلامحسین!!!
هر بار که به رستوران هتل میرفتم همین صحنه تکرار میشد و ما همین کلمات را تکرار میکردیم و من تعجب میکردم از اینکه مگر چند بار باید این برنامه معارفه را تکرار کنیم ؟
یک روز در هتل دوتا جوان ایرانی دیدم و جریان را برایشان تعریف کردم. آنها خندیدند و گفتند :
Bon appetit به زبان فرانسه یعنی نوش جان و تعارفی است که هنگام شروع غذا میکنند. از سادگی خودم خنده ام گرفت ودیشب که برای شام دوباره به رستوران هتل رفتم آن دختر قشنگ را (که الهی درد و بلاش بخورد تو سر این ضعیفه ما) دیدم.
این دفعه پیشدستی کردم و به دخترک گفتم :Bon appetit
دخترک هم آرام دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت : حاج غلامحسین…
بدون نظر
بدون نظر
ارسال نظر


