۱۰۶۳۷۰۴۱۳۴۸۱۸۱۸۴۷۴
زندگی و دیگر هیچ…
الان توی اتاقم تنها هستم ، خیلی دلم گرفته. با اینکه دیروز خبر قبولی دانشگاهم رو شنیدم ولی شادی این خبر خیلی پایدار نبود. الان یکی از روزنامه های محلی شهرمون رو میخوندم . یک پیام تسلیت دیدم.یک جوون هم سن و سال من فوت کرده ، خوب که دقت کردم دیدم دورادور میشناختمش.
اسمش سارا حمزه ای بود و سال دوم پزشکی. پدرش یکی از پزشکان خیلی خیلی خوب کرمانه. میدونستم ۳-۲سال آخر دبیرستان خیلی خیلی زحمت کشیده بود…ولی یه سکته مغزی و یک دوره اغمای کوتاه مدت اون عزیز رو از خونوادش گرفت.
نمیدونم چرا اینقدر مرگ و میر تو جوونها افتاده. توی خرداد که دوست عزیزمون مینا سلطانی رو از دست دادیم و حالا هم سارا حمزه ای.
هر وقت یاد مینا میافتم بغض گلوم رو میگیره…دختری با اون همه توانایی و استعداد چرا باید زیر خروارها خاک خوابیده باشه.کسی که با وجود رتبه خوبش در کنکور رشته جامعه شناسی رو انتخاب کرده بود تا به آرمان هاش جامه عمل بپوشونه. جمعه هفته پیش تنها رفتم سر خاکش و براش گل آفتابگردون بردم.چون میدونستم خیلی آفتابگردون دوست داشت.
قدیما هر وقت به آستانه شاه نعمت الله ولی میرفتم دلم باز میشد و همه غصه هام رو میذاشتم پشت در آستانه و میرفتم زیارت ، اما این روزا هر وقت اونجا میرم با دیدن سنگ سیاه مزار مینا بیشتر دلم میگیره.روی اون سنگ شعری هست که روح آدم رو تکون میده ، کاملا خاطرم نیست ولی انشاالله دفعه بعد که رفتم ماهان یادداشتش میکنم و میذارمش تو وبلاگ. یه جمله توی اون شعر هست که همیشه فکر من رو مشغول میکنه :
… و عشق که خواهر مرگ است.
یعنی مینا یک عاشق واقعی بود ؟
پی نوشت : آستانه شاه نعمت الله ولی یک زیارتگاه توی شهر ماهان در حدود ۳۰ کیلومتری کرمانه.
شاه نعمت الله یک عارف صوفی بوده که مریدان بسیاری داشته و داره و زیارتگاهش بسیار زیبا ، سرسبز و دل انگیزه. مقبره مینای عزیز هم در ایوان سمت راست آستانه قرار داره.
بدون نظر
بدون نظر
ارسال نظر


