۱۰۶۲۶۹۶۴۳۹۲۷۸۸۹۶۶۶
زندگی…
ساحری ,شاگرد تازه کارش را در جنگل هدایت می کرد.ساحر با وجوده سن زیادش,در حالی که جوان مرتباً می لغزید و زمین می خورد ،به خوبی پیش میرفت. جوان بر می خواست ناسزایی می گفت ,تفی بر زمین می انداخت و به دنباله مرشدش به راه می افتاد.
بعد از پیاده روی طو لانی به مکان مقدسی رسیدند.ساحر بدونه معطتلی شروع کرد به باز گشتن.
جوان زمین خورد و در حالی که بر می خواست گفت:«امروز هیچ جیز به من یاد ندادید.»
ساحر گفت:«من آموختم,اما تو در آن شکست خوردی.آموختم که چگونه با اشتباه هایت در زندگی مواجه شوی.»
جوان پرسید:« چگونه؟»
ساحر جواب داد:«همان طور که می بایست با زمین خوردن هایت برخورد می کردی.به جای لعنت کردن جایی که در آن زمین خورده بودی می بایست کشف می کردی که چه چیز باعث زمین خوردن تو شده است
بدون نظر
بدون نظر
ارسال نظر


