۱۰۵۹۹۸۰۸۳۲۵۶۷۹۱۱۹۱

طپش…

قلب پرنده ای که از درون قفس
به اوج آبی آسمان صبحگاه مینگرد
در سینه من می طپد…

قلب غنچه ای که میل گل شدن
در واپسین غروب تابستان
رگهای سبز فشرده اش را
لبریز میکند
در سینه من می طپد…

در اولین روز بهار
که اولین طلیعه خورشید
قلب اولین موجود زمینی را گرم میکند
قلب تمام زمین
در سینه من می طپد…

پشت پرده نازک خیال
سایه فرشته محزونیست
که قلب من برای او میزند.

بی آنکه خویشتن خواسته باشم
خون او در رگهایم جاریست
و بدینسان
زخمه دستی غریب
تارهای دلم را مینوازد…

و زندگی با تمام عطشناکی خود
خون لحظه های مرا مینوشد.
و اینچنین،لحظه های من
در انتظار آغوش فرشته خیالیم
قرین لذتی جاودانه میشود.

…و دریغا نمیتوانم شنید
که قلب های بیگانه آنان که با منند
با هر طپش تکرار میکنند:
در پشت هیچ پرده ای
هیچ فرشته ای
انتظار هیچ کس را نمیکشد…

بدون نظر

بدون نظر

RSS نظرات ترک بک

ارسال نظر

khar.jpg

روزنوشت

۱۳۸۷ / ۰۷ / ۲۵

نمایشگاه کامپیوتر، غرفه ۱۲۰، گستره فناوری سیکا…
اینترنت وایرلس، جاوید و یه تجربه جدید…
تا ۲۷ام اینجاییم…

نظرات : یک نظر

دم ظهر، خسته، گشنه، استاد محترم هم نیومده… یکی از طرف من چندتا فحش بده. اینجا خانواده نشسته D:

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۷ / ۰۹

آخ اگه شاهچراغ بطلبه…

نظرات : بدون نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۸

هنوز و همیشه به شدت اعتقاد دارم زندگی مثل یک موج سینوسیه. گاهی بالای بالایی، گاهی به کلّه میخوری زمین…
فقط خودم میدونم که الان کجای نمودارم…

نظرات : ۳ نظر
۱۳۸۷ / ۰۲ / ۰۴

مسمومیت شدید، حال بد، تب و صرف فَرَغَ در باب استفعال.
فقط میتونم بگم : واژگونم…

نظرات : بدون نظر