۲روز رفتيم كلوت. وسط كوير. با يك تيم باحال و يك تلسكوپ قوي. لذتي داشت آرامش و سكوت. دلم ميخواست براي هميشه اونجا بمونم. شبها زير طاق آسمون دراز بكشم و فقط با دراز كردن دست ستاره بچينم و روزها روي شنهاي نرم و ابريشمي كلوت، با پاي برهنه راه برم. دلم ميخواست هميشه كنار همين آدمها باشم. دوستهاي قديمي و عزيزم. آدمهايي كه نفسم به نفسشون بستهست. خودم باشم و آرامش خدايگون كوير…
اگه روزي گذرتون به شهداد و كلوت افتاد، اگه شب رو مهمون آسمون پر از الماس كوير بوديد، يادتون باشه كه من چيزي رو اونجا جا گذاشتم. اگه ديديدش، فقط با يه لبخند ياد من بيافتيد…
یکشنبه ۸ اردیبهشت, ۱۳۸۷
مجموعه ها : روزنوشت ، نظرات : ۴ نظر
همیشه توی عمرم دنبال یه سری چیزهای خاص بودم. کتاب، فیلم، موسیقی و… اکثر چیزهایی رو هم که میخواستم پیدا کردم. بارها شده که دنبال یه آلبوم موسیقی ماهها این در و اون در زدم و با بدبختی پیداش کردم. حالا من موندم و یه عالمه کتاب نخونده و فیلم ندیده و موسیقی نشنیده. برای همشون هم توجیه دارم که لااقل خودم رو راضی کنم. درسها که حسابی زیاد و سنگین شدن، اکثر اوقات هم که خونه نیستم و سرم حسابی شلوغه. همینکه به کارهای یومیه برسم هنر کردم. توی ماشینم هم که فقط ۳-۴ تا CD هست. ابی، آپوکالیپتیکا و یه گلچین از موسیقی سنتی…
گاهی فکر میکنم پس کی نوبت اینها میرسه. چیزهایی که با اون همه شوق و علاقه پیداشون کردم…
شاید هم روزی برسه که قرار باشه چشمهامو واسه همیشه ببندم و…
یا علی مددی
چهارشنبه ۲۸ فروردین, ۱۳۸۷
مجموعه ها : روزنوشت ، نظرات : یک نظر
۲۴ ساله شدم. به همین سادگی. یك سال بزرگتر شدم و شاید پیرتر. یك سال بیشتر دنیا رو گشتم و بیشتر از دنیای اطرافم درس گرفتم. اتفاقات جدیدی رو تجربه كردم و با آدمهای جدیدی آشنا شدم…
۲۳سالگی سال عجیبی بود. رفتن بابا اتفاقی بود كه خیلی آزارم داد و در عین حال درس بزرگی برام بود. اینكه قدر داشتههام رو بدونم و یادم باشه چقدر ساده باارزشترین افراد از بین ما میرن…
۲۳سالگی سالی بود كه فهمیدم چه دوستان بزرگواری دارم. انسانهای عزیزی كه هر لحظه از عمرم به پشتگرمی اونها میگذره…
و بهترین اتفاق ۲۳ سالگی ورود یك آدم جدید به زندگی من بود. انسانی مهربان و بزرگ كه بزرگترین هدیهی دنیا، یعنی آرامش رو به من داد. براش آرزوی سلامتی و موفقیت دارم و گرمترین سلامها رو بهش تقدیم میكنم…
و حالا من اینجا هستم. در آستانهی ۲۵ سالگی. در كنار خانوادهم و دوستانم. از خدای بزرگ ممنونم كه سالمم و موفق. ممنونم كه مادرم، خانوادهم و دوستانم رو دارم و آرزو میكنم كه این عزیزانم رو تا همیشه كنارم داشته باشم…
پ.ن: شاید بهترین هدیهای كه امسال گرفتم، سروشكل جدید سایتم بود. نمیدونم چطوری باید از جاوید عزیزم تشكر كنم كه با مشغلهی فراوانی كه داشت، برای من وقت گذاشت و سایت رو به روز تولد من رسوند. همینطور از علی و هادی جلالپور كه محبتشون رو هیچوقت از من دریغ نمیكنند…
یا علی مددی…
شنبه ۱۷ فروردین, ۱۳۸۷
مجموعه ها : روزنوشت ، نظرات : ۹ نظر
چه حسّ قشنگیه دوست داشته شدن…
Click Here
چهارشنبه ۲۴ بهمن, ۱۳۸۶
مجموعه ها : روزنوشت ، نظرات : ۲ نظر
حس عجیبیه! چیزی بین ناباوری و بغض. اینکه نمیدونی چجوری باید حسّت رو بیان کنی! مرگ خیلی ناگهانی میاد. تازه اونوقته که میفهمی نزدیکتر از رگ گردن یعنی چی…
جاوید عزیز از صمیم قلب به تو خانوادت تسلیت میگم.
چهارشنبه ۱۷ بهمن, ۱۳۸۶
مجموعه ها : روزنوشت ، نظرات : ۲ نظر
قرار بود امروز، الان (دقيقاً همين الان : ساعت ۸صبح هشتم بهمن) من توي آپارتمان شماره۴ مجتمع مسكوني تارا باشم و مشغول آماده كردن صبحانه! اما از بخت نامراد و روزگار كج مدار و به خاطر ۴تا دونه برف، امتحانات دانشگاه افتاد عقب و رسماً تا پانزدهم در خدمت كرمان عزيز هستيم! (اضافه كنيد به پانزدهم، ۴-۵ روز انتخاب واحد و ثبتنام و قس عليهذا…)
بي تعارف دلم واسهي اون دنياي نقلي تنگ شده. كُلُني ۳سلولي من و محسن و حميد. اين يك ماه خيلي برام مفيد بود. كلي با خودم دعوا كردم. كلي با خودم كنار اومدم. حالا پر از انرژي برميگردم…
آي بروبچ: آب زنيد راه را…
دوشنبه ۸ بهمن, ۱۳۸۶
مجموعه ها : روزنوشت ، نظرات : ۱۰ نظر

دوباره آتش غمت به دل زبانه ميزند
دوباره درد غربتت جار شبانه ميزند
شنيدهام تندر غم شعله به باغ ميكشد
به زخمهاي خون چكانه تازيانه ميزند
شنيدهام به نينوا به نوك تيز نيزهها
عشق شكوفه ميكند ماه جوانه ميزند
شنيدهام كه مادري گرفته در بغل سري
به گيسوان درهم سنبله شانه ميزند
شنيدهام كه حرمله تير نهاده در چله
به نازكاي گردن غنچه نشانه ميزند
شنيدهام كه خواهري فتاده روي پيكري
بوسه به رگرگ تني دانه به دانه ميزند
شنيدهام چلچلهاي ميان خار ميدود
ز ترس كركسان به زير بوته لانه ميزند
شنيدهام شير زنان چو ديد ماه بر سنان
سر به عمود محملش به اين بهانه ميزند
با همه رو سياهيت ارفع ببين عنايتش
گفته سري به دوستان خانه خانه ميزند
زنده ياد سيد محمود توحيدي
(ارفع كرماني)
جمعه ۲۸ دی, ۱۳۸۶
مجموعه ها : دلتنگیها ، نظرات : ۳ نظر
فروخت نام خودش را به ننگ، زانو زد
تمام غیرت جنگل، پلنگ، زانو زد
فقط به خاطر کوهی که دوستش میداشت
فقط به خاطر یک مشت سنگ، زانو زد
شکارچی به خودش گفت: جوخه آماده
و در مقابل او بی درنگ زانو زد
گلنگدن به سهولت کشیده شد : آتش
گرفت سینهء جنگل، پلنگ زانو زد
پ.ن : گاهی خدا هم چشم بر هم میگذارد…
سه شنبه ۱۸ دی, ۱۳۸۶
مجموعه ها : روزنوشت ، نظرات : ۷ نظر
آه…
اومدم…
به چه شوقي،
به چه ذوقي،
اومدم.
پشت در..
سرما دستامو ميبُرد.
پيش پيشخون چشات،
دندونام به هم ميخورد.
با دو تا پاي کبود،،
تو مسافرخونهي قلب يخيت،
چي بگم.
توي بيغولهي اون ذهن حقيرت،
واسه من جايي نبود،،
شانس اوردم..
توي حس برهوت،
زير اتمسفر جادوگر بوت،
توي سمّ قسمت،،
. . . . . . . . . . .
ميون آتش و خون،
کمکم کرد مسيحاي جنون.
. . . . . . . . . . . . .
طاقتم طاق نشد،
زير سِحر نفست،،
پيش از اونکه بميرم..
دارم از اينجا ميرم.
آرزوم..
غرورم،
خش بيمار صِدام
گسِ سيگار لبم،
مال خودم،.
سنگ تنهاي دلت،،
مال خودت،،…
پ.ن : همين!
جمعه ۲۳ آذر, ۱۳۸۶
مجموعه ها : دلتنگیها ، نظرات : ۶ نظر
دارم برميگردم كرمان. به خاطر امتحانات پايان ترم. يكي دو هفتهست كه قاطي كردم. هيچ وقت حتي تصور نميكردم قادر باشم به همهچيز پشت كنم. و حالا دارم تاوان پس ميدم…
بيخوابي داره از پا درم مياره. ۱۰۰۰تا فكر جور و واجور مدام توي ذهنم چرخ ميخوره. گذشته، حال و آينده همزمان فكرم رو درگير كرده. چرخش انرژي توي وجودم كاملاً بههم ريخته. شبها وقتي دراز ميكشم انگار يك گلولهي آتيشم كه سر سوزني آرامش نداره…
دارم برميگردم كرمان. حدوداً يك ماه و نيم ميمونم. فكر ميكنم محيط آروم خونه و حضور مادر، خيلي به بهتر شدن حالم كمك بكنه…
تصميم گرفتم اصلاً لپتاپم رو با خودم نبرم. دلم ميخواد فقط خودم باشم و خودم. يك ماه و نيم ارتباط با دنياي مجازي قطع!
بايد توي اون سؤيت نقلي بشينم و با خودم، با خودِ خودم كنار بيام!
۴سال با من بود. دوست خوبي هم بود. شايد چون هديهي مادرم بود اينقدر دوستش دارم؛ به اندازهي ۴سال خاطره برايم عزيز بود…
شايد خندهدار باشه، ولي خط موبايل من برام بيشتر از يك وسيلهي ارتباطي بود. ۴سال شادي، غم و خاطره!
موبايلم رو واگذار كردم. بايد كمكم ياد بگيرم كه هيچ چيز پايدار نيست. بايد تمرين كنم. بايد “دل كندن” رو تمرين كنم…
پس: خداحافظ ۹۸۵۸ دوست داشتي!
پ.ن. اينجور كه معلومه درگيري بدي خواهم داشت با منِ من! بدون هيچ كانال ارتباطي با بيرون!
پ.ن.۲ خداحافظي موقت تا اول بهمن
به اميد ديدار…
يا علي مددي!
جمعه ۲۳ آذر, ۱۳۸۶
مجموعه ها : روزنوشت ، نظرات : ۶ نظر